تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الأطباء والحكماء ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
يكى از كسانى كه من او را راستگوى مىدانم دربارهء او چنين گفت : يك روز بامدادان در نزد او در دهليز خانه‌اش نشسته بودم ، دهليز پر بود از بيماران ، ناگاه پسر برادر قاضى نعمان 8 از در درآمد - وى در افريقيه جوانى بزرگ‌زاده بود ، و چون قاضى نعمان را كارى پيش آمدى آن جوان را در جاى خويش بر مسند قضاوت مىنشانيد و او ميان مردم و دادخواهان داورى مىكرد - بارى آن جوان از در بدر آمد ، و در دهليز جايى تهى از مردمان نيافت تا در آنجا به‌نشيند مگر جايگاه ويژه ابو جعفر ، در اين هنگام ابو جعفر درآمد ، و پسر برادر قاضى در پيش او برپاى ايستاد ، ابو جعفر نه او را در جايى بنشاند و نه او را گرامى بداشت آن جوان قارورهء را كه با خود همراه داشت بابو جعفر بنمود - اين قارورهء پسرعموى آن جوان فرزند 9 نعمان بود - ابو جعفر هرچه دربارهء آن قاره بايد بگويد بگفت و او همچنان بسخنان او گوش فراداده و برپاى ايستاده بود ، آنگاه آن جوان بر اسب خويش به‌نشست و سر خود گرفت و برفت ، و ازين رفتار خشك و معمولى ابو جعفر دل‌آزرده نبود ، و از آن پس آن جوان هر روز مىآمد ، و قارورهء بيمار را مىآورد ، و به ابو جعفر مىنمود و از او دستور مىگرفت تا بيمار بهبود يافت . گويندهء اين داستان چنين افزود : تا اينكه روزى بامدادان نزد ابو جعفر بودم ناگاه گماشته قاضى نعمان از در درآمد ، و نامه و دستارچهء در پيش ابو جعفر نهاد ، در آن نامه قاضى نعمان از ابو جعفر در علاج و بهبود فرزند خويش سپاس‌گذارى نموده و در دستارچه چند جامه و سيصد دينار زر 10 هديه فرستاده بود ، نامه را خواند و پاسخ داده سپاس گفت ، و آن جامه و خواسته را نه گرفت ، گوينده داستان گفت : من به او گفتم اى ابو جعفر اين روزيىايست كه خداوند برايت رسانيده ، تو آن را بازپس مىدهى ؟ به من گفت : به خدا سوگند هيچ‌يك - از مردان دولت ( آل معد ) بر من منت و نعمتى نداشته و ندارند ، وى هشتاد و اند سال در اين جهان زندگانى كرد ، و پس از مرگ بيست و چهار هزار دينار زر و بيست و پنج قنطار از كتب طبى و غير طبى برجاى گذاشت وى در روزهاى واپسين زندگانى خويش آهنگ رفتن بسرزمين اندلس را داشت ، اما مرگ او دررسيد و هرگز باندلس نرفت .
طبقات الأطباء والحكماء ( فارسى ) — صفحة 169 | سليمان بن حسان الأندلسي ( ابن جلجل ) / سيد محمد كاظم امام