راست بگوييم و خود مىدانيم كه امارت ، امارت شما و خلافت ، حق و نشان شماست . يا بن رسول اللّه ، آنچه ما به زبان مىگوييم همان را در قلب داريم ، و الّا سوگند باشد به آزادى بندگان و طلاق زنانمان و آنچه كفّارهبردار نيست ، و سى حج كه با پاى پياده برويم بر عهدهء ما باشد . ما تصميم داريم مأمون را به قتل برسانيم و امارت ، خالص و بدون رقيب براى تو باشد تا امر به جاى خود بازگردد و حق به حقدار برسد .
امام به حرف آنان گوش نداد بلكه اعتنايى هم به آنان نكرد ، و به آنها بد گفت و لعنتشان كرد و گفت : شما كفران نعمت كرديد و سلامت خود و مرا اگر به رأى شما راضى بوده باشم در خطر انداختيد .
چون فضل و هشام اين كلام را شنيدند دانستند كه راه خطا پيمودهاند .
پس ، از آنجا آهنگ رفتن به نزد مأمون نمودند و به حضرت عرض كردند كه ما اين مطلب را براى امتحان شما گفتيم و قصدمان اين بود كه شما را بيازماييم .
حضرت فرمود : دروغ مىگوييد و در قلبتان همان است كه بر زبان آورديد الّا اينكه مرا موافق رأى خود نيافتيد .
آنها بيرون رفته بر مأمون وارد شدند و گفتند : ما به نزد ابو الحسن رفتيم براى آزمايش ، و با او گفتگو كرديم و خواستيم بدانيم در دل نسبت به شما چه عقيدهاى دارد كه آن را پنهان مىكند . ما چنين سخنانى گفتيم و او چنان جوابهايى داد .
مأمون گفت : كار خوبى كرديد .
و چون آنان از نزد مأمون بيرون رفتند حضرت قصد ملاقات مأمون كرد و بر او وارد شد و مجلس را خلوت نمودند و امام ماجرا را با مأمون در ميان نهاد و سفارش كرد كه خود را از ايشان حفظ كند و مواظب خويش باشد . و چون مأمون اين ماجرا را شنيد يقين كرد حضرت راست مىگويد و در گفتهء
حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 568
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٥٦٨