و آله و مأموريتى كه خدا به تو داده است . تو سرزمينهايى را كه بر آنها حكومت دارى ضايع گذاشتهاى و به امورشان رسيدگى نمىكنى و آن را به عهدهء ديگران نهادهاى ، و آنان بر اين امّت حكومت مىكنند به خلاف آنچه خدا فرموده است ، ( 1 ) و تو به كلى از مدينهء دار الهجرت غافل شدهاى كه مهبط و محل ريزش رحمت و نزول وحى است ، و اولاد مهاجر و انصار در آنجا مظلوم واقع شدهاند و با بودن تو مرتب به آنان ظلم و ستم مىشود در حالى كه دادرسى ندارند ، و كسانى كه بر آنها مسلط مىباشند ملاحظه و رعايت هيچ گونه پيمان و عهدى را نه با خدا و نه با خلق نمىكنند ، و روزگارى بر مردم مظلوم آن سامان مىگذرد كه كاملا در مشقت و بدبختى بسر مىبرند و از نفقه و مخارج خود عاجزند و كسى را ندارند يا نمىيابند كه از حال پريشان خود به او شكايت كنند و دست آنان به دامن كبريايى نمىرسد . اى امير ، از خدا بترس و به امور مسلمانان رسيدگى نما و نظرى به خانه نبوّت و مركز مهاجرين و انصار بينداز .
آيا نمىدانى - اى امير - كه والى و سرپرست مسلمين حكمش حكم عمود خيمه است كه هر كس آهنگ آن خيمه مىكند عمود را مىگيرد ؟
مأمون عرض كرد : اى سيّد من ، اكنون چه كنم و رأى شما چيست ؟
امام فرمود : نظر من اين است كه از اين بلاد بيرون روى و به مركزى كه پدرانت در آنجا بودند رحل اقامت افكنى ، و در آنجا به امور مسلمانان رسيدگى كنى و آنان را به ديگران وانگذارى ، زيرا خداوند متعال از تو سؤال خواهد كرد كارهاى تو را .
( 2 ) مأمون برخاست و عرض كرد : « نظر شما درست و پسنديده و صحيح است » ، و بيرون رفت و فرمان داد خانواده و اركان دولتش همگى براى رفتن به عراق حاضر شوند . اين ماجرا به گوش فضل رسيد ، او را غم فرا گرفت ، زيرا امور به دست او بود و كاملا مسلط ، و نظر مأمون مهم نبود زيرا جرأت مخالفت نداشت ، لذا به حضرت پناه برده بود . سهل به مأمون گفت : اى امير ، اين چه
حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 570
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٥٧٠