رأيى است كه بدان امر كردهاى ؟
مأمون گفت : آقاى من ابو الحسن مرا بدين كار امر فرموده و اين رأى در نظر من صواب است .
ذو الرئاستين گفت : نه ، اين رأى درستى نيست ، زيرا تو ديروز برادرت را كشتى و خلافت را از وى گرفتى و او را از امارت كنار زدى ، و فرزندان پدرت همگى با تو دشمن خونى هستند ، و جميع اهل عراق و خاندان تو و عرب با تو دشمناند ، سپس اين كارى كه كردى و على بن موسى را وليعهد خود نمودى و امر خلافت را از بنى عباس بيرون بردى ، و حال آنكه همهء مردم و دانشمندان و رهبران مذهبى و اولاد عباس بن عبد المطّلب بدين كار راضى نبودهاند و دلهايشان از تو و اين عمل تو نفرت دارد . رأى آن است كه در خراسان بمانى تا زمانى كه دلها آرامش يابند و كم كم از غضب و خشم بيفتند و با دولت تو انس گيرند و رفتار تو را با برادرت فراموش كنند .
سپس گفت : بزرگانى هستند كه پدرت در مسائل با آنان مشورت مىكرد ، تو نيز در بارهء اين مسأله با ايشان مشورت نما ، اگر پذيرفتند عمل كن .
مأمون پرسيد : مثل چه كسانى ؟
گفت : از قبيل على بن عمران و ابو يونس و عيسى بن يزيد جلودى ( و آنها كسانى بودند كه بيعت با ابى الحسن عليه السلام را بد مىدانستند و از آن خشنود نبودند ) .
و سرانجام مأمون نظر فضل را پذيرفت و از آنچه امام دستور داده بود كه مدينه را پايتخت كند ، اعراض كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 160 .