امام فرمود : عزيز مصر مشرك بود و يوسف ، پيامبر بود ، و مأمون مسلمان است و من وصى هستم . و يوسف از عزيز درخواست كرد كه او را والى كند هنگامى كه گفت : « مرا براى خزانهدارى مملكت انتخاب كن ، يقينا من در اين كار خبره هستم . » اما مأمون مرا مجبور كرد كه وليعهد او باشم . « 1 »
( 1 )
3 . ريان بن صلت :
ريان بن صلت بر امام رضا عليه السلام وارد شد و به او گفت : اى پسر رسول خدا ، مردم مىگويند : تو با اينكه اظهار زهد در دنيا مىكنى ولايتعهدى را قبول كردى ؟
امام پاسخ داد : خدا گواه است كه من از اين كار متنفر بودم ، پس وقتى مخيّر شدم بين قبول آن و بين كشته شدن ، قبول را بر قتل برگزيدم ، واى بر آنها ! يقينا يوسف يك پيامبر بود ، وقتى به او فشار آوردند كه خزاين عزيز مصر را به عهده بگيرد به عزيز مصر گفت : « مرا بر خزاين مملكت قرار بده ، كه من حافظ و دانا هستم . » همين طور ضرورت مرا به پذيرش ولايتعهدى واداشت . با اينكه من اكراه داشتم مجبور شدم و در شرف هلاكت بودم . و من آن را قبول كردم و داخل شدم در آن ، دخولى كه مىخواهم خارج شوم . پس به خدا شكوه مىكنم و از او كمك مىخواهم . « 2 »
امام كراهت و بغض شديد خود را نسبت به اين منصب اعلام كرد ، اما او مجبور به قبول آن بود .
( 2 )
4 . يك خارجى :
يك خارجى ، غضبناك به سوى امام آمد و از او پرسيد : به من بگو از
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 146 .
( 2 ) همان مأخذ ، ص 147 .