زيرا امام در ردّ آن اصرار داشت و از به عهده گرفتن هر پست دولتى امتناع مىكرد .
( 1 )
مأمون امام را مجبور كرد
تمام راههاى سياستمدارانهاى كه مأمون براى قانع كردن امام رضا عليه السلام در پذيرفتن ولايتعهدى دنبال كرد به بن بست رسيد . بنا بر اين فكر كرد كه مجبور است راه ديگرى را در پيش گيرد كه همانا تهديد امام و وعد و وعيد دادن به او بود . بنا بر اين امام را احضار كرد . وقتى امام حضور يافت ، گفتگوهايى بين آنها رد و بدل شد . پس امام به او فرمود : به خدا من هرگز دروغ نگفتهام از زمانى كه خداى متعال مرا خلق كرده است ، و من از دنيا براى دنيا گوشهگيرى اختيار نكردهام ، و من قصد تو را مىدانم .
مأمون فورى پرسيد : چه قصدى دارم ؟
امام از او امان خواست تا حقيقت را بصراحت بگويد و فرمود : امام بايد صادق باشد .
مأمون گفت : به تو امان دادم .
امام انگيزهء مأمون را از سپردن وليعهدى به او توضيح داد و فرمود : از اين طريق تو مىخواهى مردم بگويند كه على بن موسى الرضا خود را از دنيا كنار نكشيد بلكه دنيا بود كه خود را از او كنار كشيد ، آيا نمىبينيد چگونه وليعهدى را به طمع رسيدن به خلافت قبول كرد ؟
مأمون خشمگين شد و دماغش ورم كرد و به امام بانگ زد : تو هميشه مرا به كارى وادار مىكنى كه از انجامش متنفرم ، و گويى از قدرت و شوكت من باك ندارى و خود را ايمن مىدانى . به خدا قسم بايد وليعهدى را قبول كنى ، يا اينكه تو را به قبول آن مجبور مىكنم . تو بايد اين كار را بكنى و گرنه گردنت را