نزد خدا اميد بستهام .
مأمون فورا گفت : من ديدم كه بايد خودم را از خلافت عزل كنم و آن را به تو بسپارم .
به هر حال امام كاملا از قصد مأمون يعنى كسى كه براى رسيدن به مقاصد سياسى خود از هيچ كوششى فروگذار نمىكرد ، آگاهى داشت . چگونه مأمون خود را از خلافت عزل مىكرد در حالى كه براى رسيدن به آن برادرش امين را كشت ، بغداد را خراب كرد ، و داغ و حزن و سوگوارى را در سراسر جهان اسلام گسترش داد ؟ پس چگونه آن را به امام عليه السلام تسليم مىكرد ؟
امام جواب قاطعى به مأمون داد كه او را خشمگين كرد ، فرمود : اگر اين خلافت مال تو است جايز نيست خودت را خلع كنى و لباسى را كه خدا به تو پوشانده به ديگرى بدهى ، و اگر خلافت مال تو نيست چيزى كه مال تو نيست جايز نيست آن را به من بدهى .
مأمون فهميد كه امام تمام راهها را به روى او مسدود كرده است ، بنا بر اين سرانجام با تهديد به امام گفت : چارهاى ندارى جز قبول اين امر .
پس امام جواب داد : من اين كار را هرگز با ميل انجام نخواهم داد .
ذو الرئاستين اين وضع را تحسين كرد و گفت : وا عجبا ! من ديدم كه مأمون امير المؤمنين امر خلافت را به رضا واگذار كرد و ديدم كه رضا به او مىگويد : « توان انجام آن را ندارم » ، و من هيچگاه خلافت را از اكنون ضايعتر نديدم .
امام عليه السلام كاملا از قصد رياكارانهء مأمون آگاه بود زيرا مأمون از خاندان عباسى بود ، خاندانى كه با بدخواهى عليه اهل بيت عليهم السلام پرورش يافته بود و آنها را در روز روشن و شب تاريك مىكشت و مىكوشيد كه نسلشان را از روى زمين براندازد . اما مأمون شريرتر از آنها بود ، زيرا او آقا و بزرگ علويان امام رضا عليه السلام را كشت و از جمله ساير علويان پاك را
حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 452
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٤٥٢