( 1 ) پس فضل با شتاب به نزد مأمون رفت و خبر خوش فتح و پيروزى را به او داد و خلافتش را تبريك گفت . و مأمون به پيروزى مطمئن شد ، از اين رو جوايز و اموالى را براى طاهر فرستاد و از او تشكر فراوان كرد و او را « ذو اليمينين و صاحب خيل اليدين » ناميد و به وى دستور داد كه براى تصرف بغداد و يكسره كردن كار برادرش امين به سوى عراق حركت كند . چون فضل ابن ربيع وزير امين از شكست لشكر و كشته شدن على بن عيسى بن ماهان آگاهى يافت گيج شد و فهميد كه ضربهء كشندهاى بر آنها خورده است . شاعر در اين باره مىگويد :
عجبت لمشعر يرجون نجحا * لأمر ما تتم به الامور
و كيف يتم ما عقدوا و راموا * و اسّ بنائهم فيه الفجور
اهاب الى الضّلال بهم غوى * و شيطان مواعده غرور
يصيب بهم و يلعب كلّ لعب * كما لعبت بشاربها الخمور
و كادوا الحق و المأمون غدرا * و ليس بمفلح ابدا غرور
هو العدل النّجيب البرّ فينا * تضمّن حبّه منّا الصّدور
و عاقبة الامور له يقينا * به شهد الشّريعة و الزّبور « 1 »
من در شگفتم از مردمى كه اميد به موفقيت در كارى دارند كه امور آن كامل نيست .
چگونه تمام شود آن چيزى كه آنها پيمان بسته بودند و در طلب آن بودند در حالى كه در اصل بناى ساختمان آن زوال است ؟
شيطان گمراهكننده كه وعدههاى فريبنده مىدهد آنها را به خطا دعوت كرد .
او از طريق آنان به اهداف خود رسيد و آنها را بازى داد همان گونه كه خمر
هامش
( 1 ) مروج الذهب ، ج 3 ، ص 310 .