و ان تلكا اخذوا عمامته * و هشموا اخدعه و هامته
فالآن زال كلّ ذاك اجمع * و اصبح الجور بعدل يقمع « 1 »
من بارها ديدم كه شخصى شريف با موقعيتى بالا و مركبى بزرگ را به زندان و ديوان مىبردند .
او را در گرماى وسط روز نگه مىداشتند چندان كه سرش مانند ظرف آب جوش مىجوشيد .
آنها دست او را با طناب الياف چنان بسته بودند كه ماهيچههاى بدن را قطع مىكرد .
و او را بر ديوار صاف آويزان مىكردند گويى برادهء آهن است .
و بر پشت و پهلويش مىزدند مانند طبل ، و در مقابل چشم خيرهء دوستان صميمىاش او را نصب مىكردند .
وقتى او تقاضاى كمك مىكرد در برابر شعلههاى آفتاب ، زندانبانى با لگد جواب او را مىداد .
و زندانبان ديگر آب جوش بر او مىريخت . بعد از آن او مانند يك اسب قهوهاى قرمز به نظر مىرسيد .
وقتى شكنجه ادامه داشت و از آنچه آنها مىخواستند گريزى نبود ، او مىگفت : اجازه بدهيد تا من آن را از تاجرى قرض كنم يا اموالم را بفروشم .
و آنها او را اذيت مىكردند و برايش چهار روز تعيين مىكردند و او از اين سخن سودى نمىبرد .
ياران افراد فاجر مىآمدند و به او وام يك برده مىدادند .
سپس او آنچه را كه بدهكار بود مىپرداخت در حالى كه تصور نمىكرد به اين زودى آسوده شود .
بعد آن اعوان مىآمدند و از او مىپرسيدند ، گويى آنها او را در ناز پروراندهاند .
اگر او كندى مىكرد آنها عمامهء او را مىگرفتند و رگ گردن و دست و
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، صص 132 - 133 .