گفتن به آنها نبود بجز وصى پيامبر كه خدا به او علم و قضاوت درست بخشيده بود . بنابراين او اسلام را پذيرفت و گفت : من شهادت مىدهم كه خداى تبارك و تعالى همان طورى است كه تو تعريف كردى ، و گواهى مىدهم كه محمد صلّى اللّه عليه و آله بندهء اوست و او را براى هدايت و دين حق مبعوث كرد .
آنگاه سجده كرد براى خدا و خود را تسليم او نمود . دانشمندان دينى و فقها دانش امام و مباحثهء او را تحسين كردند و دربارهء فضل امام و وسعت علمش براى مردم سخن گفتند . اما مأمون اندوهگين شد و به امام رشك برد و عليه او دشمنى ورزيد و سپس جلسه را ترك كرد .
( 1 )
نگرانى محمد براى امام رضا ( ع )
محمد بن جعفر عموى امام براى سلامتى امام از مأمون مىترسيد . او در جلسه حضور داشت و تسلط امام را بر عمران صابى كه برترين فيلسوف زمان بود مىديد . بنابراين حسن بن محمد نوفلى را كه از ياران امام بود احضار كرد و گفت : آيا نديدى دوست شما چه كرد ؟
نوفلى گفت : نه به خدا ! من فكر مىكنم كه على بن موسى الرضا هرگز وارد هيچ كارى نمىشود و ما چيزى در اين طريق از او نمىدانيم و او هميشه دربارهء الهيات در مدينه صحبت مىكرد و فقها دور او را مىگرفتند .
سپس نوفلى دربارهء علم و برترى امام گفت : حجاج نزد او مىآمدند و دربارهء حلال و حرام سؤال مىكردند و او جواب آنها را مىداد . شايد او مىرفت به بحث حكمت اگر كسى مىآمد و با او مناظره مىكرد .
به هر حال ، محمد نگرانى خود را از مأمون دربارهء برادرزادهاش براى نوفل بيان كرد و گفت : من مىترسم كه اين مرد ( مأمون ) به او حسد ورزد و مسمومش كند و بلايى بر سرش بياورد . بنابراين به او سفارش كن از اين كارها