دادن مال او را فريب دهند ، و در جرگه واقفيها درآورند ، پرده از كار اينها برمىدارد ، و آنها را دزدان و غصبكنندگان اموال امامت ، معرّفى مىكند . يونس مىگويد :
هنگامى كه ابو ابراهيم عليه السّلام وفات يافت ، در نزد هريك از كارگزاران آنحضرت ، اموال زيادى بود ، و همين امر سبب شد ، كه به طمع تصرّف اين اموال ، مرگ آن حضرت را انكار كنند ، و مدّعى وقف و ختم امامت شوند ، چنان كه در نزد زياد قندى هفتاد هزار دينار ، و نزد علّى بن ابى حمزه بطائنى سى هزار دينار بود ، و من هنگامى كه اين وضع را مشاهده كردم و حقّ را شناختم ، و آنچه را درباره ولايت و امامت ابى الحسن الرّضا عليه السّلام مىدانم دانستم ، و به دعوت مردم براى روآوردن به سوى او پرداختم ، اين دو تن در پى من فرستادند و گفتند : انگيزه تو در اين كار چيست ؟ اگر خواهان دارايى هستى ما تو را بى نياز مىكنيم ، و ده هزار دينار تعهّد كردند ، و گفتند از اين رويّه بازگرد ، امّا من خوددارى كردم ، و به آنها گفتم از ائمّه صادقين عليهم السّلام به ما روايت رسيده كه فرمودهاند : هنگامى كه بدعتها آشكار شود ، بر عالم است كه علمش را اظهار كند ، و اگر آشكار نكند ، از نور ايمان تهى شود . . . و من در هيچ حالى ، جهاد در راه دين خدا را رها نمىكنم ، اينها به من دشنام دادند ، و كينه مرا به دل گرفتند « 1 » .
امام رضا عليه السّلام از راز واقفيان پرده برمىدارد
امام رضا عليه السّلام در يكى از نامههاى خود به بزنطى ، انگيزههاى اين دعوت ، و اغراض اين گروه را چنين بيان مىفرمايد : امّا ابن السّراج ، آنچه او را به مخالفت ، و خروج از فرمانبردارى ، برانگيخته اين است كه او به اموال زيادى كه متعلّق به ابى الحسن ( موسى بن جعفر عليه السّلام ) بوده تجاوز ، و در زمان حيات او آنها را تصرّف كرده است ، و اكنون هم از تسليم آنها به من خوددارى و وجود آن اموال را انكار مىكند ، در حالى كه مردم همگى بىهيچ انكار بر ردّ اموالى كه نزد آنهاست به من ، اتّفاق دارند ، پس از حادثه شهادت ابى الحسن ( موسى بن جعفر عليه السّلام ) اين مرد ، جدايى على بن حمزه و يارانش را از من مغتنم شمرد و شروع به تعلّل و بهانهجويى كرد ، و به جان خودم سوگند كه نافرمانى او هيچ
هامش
( 1 ) - عيون اخبار الرّضا ج 1 ص 112 .