مىباشد » « 1 » .
از غنام بن قاسم نقل شده كه گفته است : منصور بن يونس برزج به من گفت :
بر ابى الحسن يعنى موسى بن جعفر عليهما السّلام وارد شدم ، به من فرمود : آيا مىدانى امروز چه كردهام ؟
عرض كردم : نه
فرمود : فرزندم علىّ را ، وصىّ و جانشين خود كردهام بر او وارد شو ، و به او تهنيّت بگو و آگاهش كن كه من تو را به اين كار دستور دادهام .
گفت : من بر او ( علىّ بن موسى عليه السّلام ) وارد شدم ، و تهنيت گفتم ، و او را آگاه كردم ، كه پدرت مرا به اين كار دستور داده است پس از اين منصور امامت علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام را ، انكار و اموالى را كه نزد او بود ، با زور تصرّف كرد « 2 » » .
آنچه در اين حديث جلب نظر مىكند اين است كه امام عليه السّلام پيش از آنكه منصور سخن بگويد ، درباره جانشين خود ، با او گفتگو مىكند ، و سپس به او دستور مىدهد ، كه بر فرزندش امام رضا عليه السّلام وارد شود ، و به او تهنيت گويد و آگاهش گرداند ، كه به دستور پدرش به خدمت او رسيده و تهنيت گفته است .
گويى امام عليه السّلام در نظر دارد با اين شيوه وظيفه عملى منصور را ، در اعتراف به امامت فرزندش پس از او ، به نحوى متوجّه وى گرداند ، كه بعدا نتواند آن را انكار ، و يا در آن توقّف كند ، مگر اين كه راه تمرّد و عناد گيرد چنان كه پس از اين شد .
امام موسى بن جعفر عليه السّلام واقفيان را هشدار مىدهد
در اين جا موردى وجود دارد ، كه مىتوان گفت موجب برآشفتن امام عليه السّلام عليه يكى از سران واقفيان شده است ، و اين خود هشدار صريحى است ، به آنانى كه اين فتنه را برپا كرده ، و به آن دعوت كردهاند ، از بطائنى نقل شده كه گفته است :
به ابى الحسن ( موسى بن جعفر عليه السّلام ) عرض كردم : پدرت ما را از جانشين پس از
هامش
( 1 ) - عيون اخبار الرّضا ج 1 ص 20 .
( 2 ) - رجال كشىّ ص 398 .