اين كه مىدانست در خلال اين مدّت حركت مخالف از جانب عبّاسيان آغاز و معلوم خواهد شد كه تا چه حدّ اين قيام امكان پيروزى دارد .
بىشكّ اين روش محتاطانه امام عليه السّلام به منظور فرار از مشاركت در يك حركت انقلابى نبوده است ، بلكه نتيجه طبيعى و حاصل قهرى رويدادها و قيامهايى است كه در امتداد حكومت عبّاسيان و پيش از آنها امويان اتّفاق افتاده است . از اين رو نمىتوانيم عدم مشاركت امام عليه السّلام را در اين جنبش حمل كنيم بر اين كه آن حضرت با اصل قيام بر ضدّ حكومت موافقت نداشته است .
چرا ائمّه عليهم السّلام از تلاش براى به دست آوردن حكومت خوددارى مىكردند
شايسته است درباره انگيزههايى كه ائمّه عليهم السّلام را وادار كرده بود از مطالبه حكومت و تلاش براى به دست آوردن سلطه از طريق اعمال قدرت خوددارى كنند ، بحث كنيم ، و از اين ابهام كه چرا از سعى در سرنگونى رژيمهاى ستمگرى كه بر همه اوضاع عمومى و مقدّرات امّت مسلمان چيره شده بودند دست بازداشتند ، پرده برداريم :
نداشتن نيروى ضربتى
آنچه به نظر ما مىرسد ، عدم وجود نيروى كوبنده و شكنندهاى كه بتواند با نيرويى كه حكومت وقت در اختيار داشته مقابله كند ، سبب اصلى اين خوددارى بوده است ، و اين تعليل مجرّد فرض و گمان نيست ، بلكه واقعيّتى است كه تجارب حاصله از شورشها و قيامهاى علويان ، در امتداد حكومت امويان و عبّاسيان آن را به دست مىدهد .
نداشتن پايگاه فعّال مردمى
ترديدى نيست كه حركت در حدّ قيام و انقلاب ، نيازمند وجود پايگاهى آگاه ميان مردم است كه در جهت حركت فعّاليّت و بىچون چرا فرمانهاى رهبر را اجرا كند و خطوطى را كه او ترسيم مىكند ، با هر نوع نتايج و آثار از صميم دل بپذيرد ، و اين چيزى