خزاعه است ، كه او را دعبل بن علىّ مىگويند ، گفت من دعبل و گوينده آن چكامهام كه اين يكى از ابيات آن است ، آن مرد نزد رئيس راهزنان كه در آن هنگام بر بالاى تپّهاى نماز مىخواند ، و مذهب شيعى داشت رفت و چگونگى را به او خبر داد ، او خود به نزد دعبل آمد و به او گفت آيا تو دعبل هستى ؟ گفت آرى . سردسته راهزنان به او گفت قصيده را بخوان ، دعبل همه آن را خواند ، در اين هنگام بازوان او و همه كاروانيان را از بند آزاد كردند و تمام اموال آنها را ، به پاس حرمت دعبل به آنها بازگردانيدند « 1 » .
هرچند نمىدانيم اين داستان تا چه اندازه از صحّت برخوردار است ، ولى به هر حال بيانگر مقصودى است كه در اين بيت شعر بدان اشاره شده است .
مخالفان ولايتعهدى امام عليه السّلام
ولايتعهدى امام رضا عليه السّلام عبّاسيان و پيروان آنان را بيمناك كرد ، و خشم و غضب آنها را برانگيخت ، در نتيجه پيمان خود را با مأمون شكستند ، و او را در بغداد از خلافت خلع كردند ، و دشواريهاى بزرگى براى او به وجود آوردند .
در خراسان نيز گروهى از نزديكان و فرماندهان ، اين اقدام مأمون را مردود مىشمردند ، و آشكارا در اين باره پافشارى و مخالفت مىكردند ، تا آنجا كه گفته شده مأمون از بيم اين كه مبادا نقشه او را تباه كنند ، آنها را زندانى كرد . افراد عمده اين گروه سه نفر بودند به نام جلّودى ، علىّ بن عمران ( به همين نحو ذكر شده ) و ابن مونس ، شيخ صدوق نقل مىكند ، به دنبال آن همگى آنها كشته شدند « 2 » ، ولى برخى شواهد تاريخى خلاف آن را نشان مىدهد ، چنان كه طبرى و ابن اثير ، در شرح حوادث سال 205 نوشتهاند مأمون يزيد بن عيسى جلّودى را به جنگ زطّ در يمن مأمور كرد ، يعقوبى در تاريخ خود نيز همين را نوشته است « 3 » .
هامش
( 1 ) - عيون اخبار الرّضا ج 2 ص 264 .
( 2 ) - عيون اخبار الرّضا ج 2 ص 159 - 164 .
( 3 ) - ابن اثير ج 5 ص 197 .