نكشم ، و خلافت را براى شما خالص نكنم ، و حقّ را به سوى شما بازنگردانم ، امام عليه السّلام به سخنان آنها گوش نداد ، و آنها را سرزنش و لعن كرد ، و فرمود : شما كفران نعمت كردهايد ، و ايمنى براى شما نخواهد بود ، و درخور من نيست به آنچه گفتهايد ، خشنود شوم .
هنگامى كه فضل و هشام اين سخنان را شنيدند ، دانستند كه خطا كردهاند ، از اين رو به امام عليه السّلام عرض كردند ، كه ما در آنچه گفته و انجام دادهايم خواستهايم شما را بيازماييم .
امام عليه السّلام به آنها فرمود : دروغ مىگوييد ، و سخنها را از دل و با عزم و تصميم گفتهايد ، جز اين كه مرا غير از آنچه انديشه كرده بودند يافتيد .
پس از آن فضل و هشام نزد مأمون رفتند ، و گفتند اى امير المؤمنين ما امام رضا را ديدار كرديم ، و براى اين كه به آنچه درباره تو در دل دارد آگاه شويم ، وى را آزموديم ، و با او گفتگو كرديم ، مأمون گفت : موفّق باشيد .
هنگامى كه اين دو از نزد مأمون بيرون رفتند ، امام رضا عليه السّلام به ديدار مأمون رفت ، و مجلس از غير آنها خلوت شد ، امام عليه السّلام سخنان فضل و هشام را به آگاهى مأمون رسانيد ، و به او تذكّر داد ، كه خود را از تأثيرات آنها نگه دارد ، و مأمون هنگامى كه سخنان امام عليه السّلام را شنيد ، دانست كه راست و درست همان است كه او فرموده است .
توجيه اين اقدام
اگر اين داستان درست باشد ، نمايانگر اين است كه فعّاليّت سياسى دقيقى ، به منظور به صدا درآوردن زنگ خطر عليه حكومت ، در جريان بوده ، و فضل مىكوشيده از اين راه براى خود موفقيّت و پيروزى به دستآورد ، و موقعيّت خود را كه پس از ولايتعهدى امام عليه السّلام به تدريج تضعيف مىشده ، تحكيم بخشد ، امّا در مورد پيشنهاد او به امام عليه السّلام از دو حال بيرون نيست ، يا در اقدام خود جدّى و صادق بوده و يا قصد ديگرى داشته و ظاهرسازى مىكرده است ، اگر فرض كنيم جدّى بوده و راست مىگفته ، غرض او از اين پيشنهاد چه بوده است ؟ آنچه را مىتوانيم از آن درك و تفسير كنيم ، اين است كه فضل با اين اقدام درصدد برآمده ، كه امام عليه السّلام را در توطئه بر ضدّ مأمون و ترور او شريك گرداند ، تا هنگامى كه خلافت به امام عليه السّلام كه وليعهد است منتقل مىشود ، بتواند زمام حكومت را