گفت نه ! به خدا سوگند چنين نيست كه مردم مىگويند و ليكن من تو را از سبب اين اقدام آگاه مىكنم ، سپس بيان كرد كه انگيزه او پيمانى بوده كه با خدا داشته است ، كه اگر بر برادر مخلوعش پيروز شود ، و خلافت به او برسد ، آن را در جايى كه خداوند خواسته است قرار دهد « 1 » .
نسبت اين تدبير به فضل ، از نظر تحليل وقايع
ما هنگامى كه رفتار امام عليه السّلام را با فضل ، و نظر آن حضرت را درباره او مورد بررسى قرار مىدهيم ، و ملاحظه مىكنيم كه امام عليه السّلام مأمون را بيم مىدهد ، از اين كه زمام امور حكومت را به دست فضل بسپارد ، ناگزيريم رأى كسانى را كه انديشه ولايتعهدى حضرت رضا عليه السّلام را ، از افكار و تدابير سياسى مأمون مىدانند ترجيح دهيم . بىگمان فضل از كسانى نبود كه موقعيّت امام عليه السّلام و قوّت نفوذ او را نزد مأمون نداند ، و آنچنان سادهانديش نبود كه بخواهد نفوذ و تأثير خود را در دستگاه خلافت مأمون ، بر اثر مواجهه با نفوذى قويتر و نابرابر ، به خطر اندازد ، و كسانى كه گفتهاند ، مأمون به اشاره فضل ، دست به اين كار زده است ، شايد از اين جهت باشد ، كه كارهايى كه در قلمرو حكومتها انجام مىشود ، غالبا به مرد نيرومند آن دستگاه كه نفوذش بيشتر ، و در برابر افكار عمومى مسؤوليت زيادتر دارد ، نسبت داده مىشود ، و مردم هم نفوذ و تأثير فضل را در مزاج مأمون ، از همه بيشتر ، و سخن او را از هر كس نزد خليفه مؤثّرتر مىدانستند ، و طبعا زمانى كه مأمون تصميم به ولايتعهدى امام گرفته است ، مردم پنداشتهاند ، اين كار به اشاره و تدبير فضل است ، زيرا او مأمون را در همه كارها مطيع خويش ساخته ، و سلطه خود را بر همه اعمال او برقرار كرده بود .
از اين رو مىبينيم ، هنگامى كه نامه حسن بن سهل به عيسى بن محمّد بن خالد مىرسد ، و ضمن آن اعلام مىكند ، كه مأمون با امام رضا عليه السّلام به ولايتعهدى بيعت كرده است ، و او را به ترك لباس سياه ، و پوشيدن جامه سبز امر مىكند ، و از جانب مأمون به او دستور مىدهد كه از لشكريان و فرماندهان و بنى هاشم و همگى مردم بغداد ، بر اين امر
هامش
( 1 ) - عيون اخبار الرّضا ج 2 ص 151 .