به امام رضا عليه السّلام عرض كردم ، اى فرزند پيامبر خدا ، چه چيز شما را وادار كرد ، ولايتعهدى را بپذيرى ؟
فرمود : چه چيز جدّم امير المؤمنين عليه السّلام را وادار كرد ، در شورا درآيد « 1 » ؟
مردى به آن حضرت عرض كرد ، خداوند كارهايت را اصلاح فرمايد ، چگونه آن را از مأمون پذيرفتى ؟ و چنان مىنمود كه اين عمل را از آن حضرت ناپسند دانسته است .
امام عليه السّلام فرمود : اى مرد پيامبر برتر است يا وصىّ ؟
گفت : پيامبر .
فرمود : مسلمان برتر است يا مشرك ؟
گفت : مسلمان . امام عليه السّلام فرمود : عزيز مصر ، مشرك ، و يوسف ، پيامبر بود ، مأمون مسلمان و من وصىّ پيامبرم . يوسف از عزيز مصر درخواست كرد كه او را والى و حاكم كند ، چنان كه در قرآن است
اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ
در حالى كه من بر اين كار مجبور شدم « 2 » .
ياسر خادم گفته است ، هنگامى كه امام رضا عليه السّلام به ولايتعهدى برگزيده شده بود ، او را ديدم در حالى كه دستهاى خود را به آسمان بلند كرده بود مىگفت : پروردگارا تو مىدانى كه من مجبور و مضطرم ، مرا مؤاخذه مكن ، چنان كه بنده و پيمبر خود يوسف را به سبب حكمرانى بر مصر ، مؤاخذه نكردى « 3 » .
اين روايات كافى است ، كه نظر امام عليه السّلام درباره ولايتعهدى براى ما روشن شود ، و بدانيم كه آن حضرت گاهى در مقام دعا و درخواست از خدا كه فرج او را برساند و غم و اندوه او را بر طرف فرمايد ، غم و اندوه خود را براى ما آشكار مىفرمايد ، و گاهى وضعيّت خود را در قبول ولايتعهدى بازگردانم ، بدانيد كه من در انديشه شما و سامان دادن به كار شما و آينده فرزندان شما هستم ، در حالى كه شما در سهو و لهو و گولى و نادانى بهسر مىبريد و نمىدانيد درباره شما چه خواستهاند .
آنچه از محتواى اين واژههاى پرمعنا برمىآيد اين است كه مأمون پس از آنكه به
هامش
( 1 ) - عيون اخبار الرّضا ج 2 ص 167 .
( 2 ) - تفسير عيّاشى ج 2 ص 180 يوسف / 55 . و مرا به نگاهبانى خزانههاى كشور بگمار ، كه من نگهدارنده و دانايم .
( 3 ) - امالى صدوق ص 72 .