ابى طالب ، بهتر و برتر باشد ، واگذار كنم ، و من كسى را در روى زمين ، بهتر و برتر از اين مرد نمىشناسم .
چون فضل و حسن دريافتند ، كه مأمون تصميم خود را ، در اين باره گرفته است ، از مخالفت بازايستادند و مأمون آنها را نزد حضرت رضا عليه السّلام روانه كرد ، آنان مطلب را به عرض امام عليه السّلام رسانيدند ، آن حضرت از پذيرش آن امتناع فرمود ، و آنها پيوسته اصرار و پافشارى كردند ، تا اين كه امام عليه السّلام پذيرفت ، پس از آن به سوى مأمون بازگشتند و پذيرش آن حضرت را ، به اطّلاع او رسانيدند ، و مأمون خوشحال شد « 1 » » .
ابو الفرج نيز اين خبر را به همين گونه روايت كرده ، جز اين كه ضمن آن گفته است :
« مأمون ، فضل و حسن را نزد علىّ بن موسى الرّضا فرستاد ، و آنان پيغام مأمون را عرضه داشتند ، و او امتناع كرد ، آنها پيوسته اصرار كردند تا اين كه يكى از آنان گفت : يا بپذير و يا اين كه كار را دربارهات انجام دهيم ، و به اينگونه آن حضرت را تهديد كردند ، سپس آن ديگر گفت : به خدا سوگند به من دستور داده است ، اگر مخالفت كنى گردنت را بزنم « 2 » » .
امام عليه السّلام انديشههاى مأمون را مىدانست
امام رضا عليه السّلام نيّات و مقاصد مأمون را ، از پيش مىدانست ، و با هوشيارى بسيار ، به شرايطى كه مأمون را وادار كرده بود ولايتعهدى را به او تحميل كند ، آگاه بود ، و اطمينان داشت كه اين كار به سامان نمىرسد ، و بر او قرار نخواهد گرفت .
مداينى در كتاب رجال خود گفته است :
هنگامى كه امام رضا عليه السّلام براى برگزارى مراسم ولايتعهدى جلوس فرموده ، و خطيبان و شاعران ، به حضورش ، گرد آمده بودند ، و پرچمها بر بالاى سرش در اهتزاز بود ، يكى از حاضران در آن مجلس كه از خواصّ آن بزرگوار بوده گفته است : من در آن روز در پيش روى آن حضرت بودم ، با خوشرويى نسبت به آنچه جريان داشت به من اشاره فرمود كه نزديك بيا ، چون نزديك رفتم به گونهاى كه كسى نمىشنيد به من فرمود اينها را از دل
هامش
( 1 ) - ارشاد ص 291 .
( 2 ) - مقاتل الطالبين ص 375 .