أبشالوم از « جشور » به أورشليم بازگشت ونزديكانش را به [ فرمانروايى ] خويش دعوت كرد .
آنگاه ديرى نپاييد كه توانست احساس ونظر تأييد قبايل اسرائيلى وبه ويژه « يهود » قبيلهء پدرش را به خود جلب كند . وقتي پايههاى اين پيروزى را استوار داشت ، به فرمان پدر به « حبرون » رفت تا مگر نذرى را كه در زمان أقامت در « جشور » كرده بود ، بگزارد ، آنگاه بود كه در حبرون آشكارا سر به عصيان نهاد وخود را پادشاه إسرائيل خواند ، مردم نيز - با كمال تأسف - ضدّ داوود به أو پيوستند ، چنانكه « آخيتوفل » ، يكى از مستشاران نزديك داوود نيز با أبشالوم سر به شورش برداشت .
در برخى از منابع اسلامى دربارهء چرايى استجابت شتابان يهود از ابشالوم چنين گفتهاند كه داستان زن « اورياى حثى » موجب شد كه بني إسرائيل از داوود فرمان نبرند وكار وبأرش را سست بدارند ، چنانكه يكى از پسرانش به نام « ايشا » كه مادرش دختر طالوت بود برخاست ومردم را به سوى خود دعوت كرد وبسيارى از كژدلان بني إسرائيل از أو پيروى كردند . اما آنگاه كه خداوند توبهء داوود را پذيرفت ، گروهى از مردم دوباره پيرامونش گرد آمدند تا اينكه پسر جنگيد وأو را شكست داد وكسى از فرماندهانش را به سوى أو فرستاد وبه أو فرمان داد كه با پسرش به مهربانى وعطوفت رفتار كند ، به اميد آنكه به اسارت درآيد وكشته نشود وآن فرمانده أو را كه شكست خورده بود ، باز طلبيد وبه زير درختى كشاند وأو را كشت . داوود ( ع ) از قتل پسر بس اندوهگين شد واين كار فرماندهاش را بسيار ناخوش داشت وبر أو برآشفت . « 1 »
برخى از تاريخنگاران امروزين را نظر بر اين است كه چه بسا قبايل اسرائيلى از گسترش يافتن املاك داوود به خارج از مناطق خويش ناخشنود بودند ، چنانكه در آن أواخر در واقع نيز چنين مىشد ، چرا كه افزودن شهرهاى مستقلى كه از سطح مدنيت پيشرفتهاى نيز برخوردار بودند وصناعات مهمى را نيز در اختيار داشتند ، علاوة بر آنكه بني إسرائيل را بر سرزمينهاى بزرگ وثروتمندى كه كاروانهاى بازرگانى ناگزير به گذر از آنجا بودند چيره مىگرداند ، به رفاه يكبارهء بني إسرائيل منجر شده بود كه آن هم تنها طبقهء كوچكى از درباريان وكارمندان بزرگ وفرماندهان لشكر وتاجران از آن بهرهمند مىشدند ؛ حال آنكه عموم مردم كه معمولا به عنوان جنگاور عادى در لشكر به كار مشغول بودند ، از چنين رفاهى بىبهره بودند واين امر مايهء ناخشنودى آنان از وضع يكباره پديد آمدهء جديد بود ، در نتيجة دعوت ابشالوم را عليه
هامش
( 1 ) . ابن أثير ، الكامل ، 1 / 127 ؛ تاريخ طبري ، 1 / 484 .