سوى مردمانى در سوريه فرستاد كه بتي را به نام « بعل » مىپرستيدند وهمواره آثار شهر بعلبك بر آثار چنين پرستشى دلالت دارد . « 1 »
ابن إسحاق مىگويد : از دانشورى شنيدم كه مىگفت : « بعل فقط زنى بود كه مردم أو را به جاى خداوند مىپرستيدند » خداوند متعال به محمد ( ص ) مىفرمايد :
« وَإِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ »
تا اينكه مىفرمايد :
« اللَّهَ رَبَّكُمْ وَرَبَّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ »
آنگاه الياس آنان را به پرستش خداوند فراخواند ، امّا آنان هرگز از أو سخن نمىشنيدند وگوش به أو نمىسپردند ، شگفت آور كار آن پادشاهى است كه الياس در ملك أو مىزيست ، چرا كه پادشاهان متعدّدى در شام حكم مىراندند وهر پادشاهى براي خود قلمروى داشت كه بر آنجا پادشاهى مىكرد ، آن پادشاهى كه الياس با أو بود وكارهايش را سامان مىداد وأو را از ميان يارانش بر هدايت مىيافت ، روزى به الياس گفت : اى الياس ، سوگند به خداوند دعوت تو را بر باطل مىبينم ، وفلانى وفلانى - پادشاهان بني إسرائيل را كه دوگانهپرست بودند ، برمىشمرد - را همگى چنان مىبينم كه ما هستيم ، مىخورند ، مىآشامند واز نعمت ودارايى برخوردارند ، آنچه تو آن را باطل مىپندارى هرگز از دنياي آنان چيزى نكاسته است . وما نيز براي خويش نسبت به آنان برترى قائل نيستيم . گمان مىبرند كه الياس استرجاع كرد وموى پر سر وتناش راست شد . آنگاه أو را واگذارد واز نزدش بيرون رفت وآن پادشاه همچو ياران بت پرستش همان كارى را كرد كه آنان مىكنند . والياس گفت : خداوندا ، بني إسرائيل جز انكار تو وپرستش غير تو را نپذيرفتند ، پس وضع نعمتي را كه بر آنان ارزانى داشتهاى دگرگون ساز » . ابن إسحاق مىگويد : مرا چنين به خاطر مىرسد كه به أو وحى شد كه : « ما كار وبار روزى آنان را به دست تو وتشخيص تو سپردهايم ، تا در اين باره فرمان ، فرمان تو باشد » . الياس گفت : خداوندا ، باران را برايشان دريغ دار ، چنانكه سه سال باران بر آنان نباريد تا اينكه چارپايان وشتران وجانوران ودرختان از ميان رفتند ومردم سخت به تكاپو پرداختند .
به روايتي از وهب بن منبه آنان از أو درخواست كردند كه بلا را از سر آنان بردارد وبه أو وعده دادند كه اگر باران بر آنان فرو بارد ، ايمان خواهند آورد . آنگاه بود كه الياس به درگاه الهى دعا كرد وباران بر آنان باريدن گرفت اما آنان به وضعي بس پليدتر از پيش دچار آمدند وباز كفر ورزيدند وآنگاه دوباره الياس دعا كرد كه خداوند باران را از آنان دريغ دارد ، و « يسع بن
هامش
( 1 ) . تفسير فخر رازي ، 26 / 161 ؛ تفسير نسفى ، 4 / 28 ؛ تفسير ابن كثير ، 4 / 31 ؛ في ظلال القرآن ، 5 / 2997 .