تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
نمىبستند ، هرگز سران و شاهان آنان از روى حسادت به كعبه و پايگاه آن ، در سرزمين خود خانه‌اى همانند كعبه نمىساختند و مردم را به زيارت و بزرگ‌داشت آن وانمىداشتند . « 1 »

3 . كوشش براى ويران‌سازى كعبه

گويا همين پايگاه بلند و يگانهء كعبه در ميان عرب‌ها بود كه زمينه شد تا برخى از سران و زورمندان آن روزگار [ - كه هيچ چيز را فراتر از خود نمىتوانند ببينند - ] به انديشهء ويران‌سازى كعبه بيفتند و دست كم بكوشند تا آن را زير پرچم خويش آورند .

نخستين كوشش

نخستين كوششى از اين دست - چنان كه گزارشگران گفته‌اند - از « تبان اسعد ابوكرب » بود آنگاه كه به قصد جنگ از شرق به مدينه آمد و در آنجا بود كه دو دانشمند از يهوديان بنى قريظه نزد او آمدند و او را پند دادند تا دست به چنين كارى نيازد و گرنه هم به زودى عذابى او را فرا خواهد گرفت و هم آنان با او درگير خواهند شد . دليل آنان نيز اين بود كه شهر مدينه به زودى هجرت‌گاه پيامبرى خواهد بود كه از قريش برمىخيزد . و بدين‌گونه آن دو عالم يهودى ، تبّع را از ويران كردن مدينه - يا « يثرب » چنان‌كه در آن زمان ناميده مىشد - بازداشتند . در اينجا گروهى از گزارشگران گفته‌اند كه تبع ( تبان ) به سفارش آن دو ، به پيامبر نيامده و ناديده ايمان آورد . و حتى گروهى تا آنجا پيش رفته‌اند كه گفته‌اند : همين كه تبّع وصف پيامبر را از آن دو يهودى شنيد ، شعرى دربارهء او سرود و در آن شعر به پيامبرى او گواهى داد و آرزو كرد كه زنده بماند تا او را ببيند و وزير و پسر عموى او گردد و در كنار او بجنگد و خاطر او را از گرد غم بشويد ، زيرا آگاه شده بود كه آن پيامبر از قوم خويش ، آزار و اندوه‌ها خواهد ديد . « 2 » تبّع در راه رفتن به يمن ، به سوى مكه مىرود ، چون به ميان « عسفان » و « امج » مىرسد ، كسانى از قبيلهء هذيل نزد او مىآيند و او را به تاراج كعبه برمىانگيزند . تبّع در اين باره از عالمان يهود پرسش مىكند و فتوا مىخواهد . آنان خيرخواهانه به او مىگويند كه ما در زمين جز كعبه خانه‌اى نمىشناسيم كه خداوند آن را براى خود برگزيده باشد و اگر او چنان كند كه
هامش
( 1 ) . عقاد ، همان ، 56 . ( 2 ) . ابن كثير ، البداية و النهاية ، 2 / 163 ؛ تفسير ابن كثير ، 4 / 142 ؛ جواد على ، 2 / 515 - 516 ؛ بلوغ الارب ، 2 / 170 ، 240 - 241 ؛ ابن خلدون ، 2 / 52 ؛ مروج الذهب ، 1 / 82 ؛ يعقوبى ، 1 / 197 - 198 ؛ ازرقى ، 1 / 132 - 134 .
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى ) — صفحة 177 | محمد بيومي مهران / سيد محمد راستگو