آورد و من بر اينها گواهم . و [ پيش خود گفت : ] به خدا سوگند چون پشت كنيد و روى بگردانيد ، مكرى در كار بتهاتان مىكنم ، سپس آنها را تكه تكه كرد ، جز بزرگترشان را ، بدين اميد كه به سوى او بازگردند . گفتند : چه كسى با خدايان ما چنين كرده ، بىگمان كه او از ستمگران است . گفتند : شنيديم كه جوانى از آنها بدگويى مىكرد ، آن جوان را ابراهيم مىخواندند . گفتند :
او را پيش چشم مردم بياوريد شايد آنان [ كار او را ] گواهى كنند . گفتند : اى ابراهيم ! آيا تو با خدايان ما چنين كردى ؟ گفت : بزرگ ايشان اين كار را كرده است . اگر سخن مىگويند از خودشان بپرسيد . سپس به خود بازگشتند و گفتند : همانا كه شما خود ستمگرانيد . سپس سرى تكان دادند كه تو خود مىدانى اينها سخن نمىگويند . گفت : پس چرا به جاى خدا چيزهايى را مىپرستيد كه هيچ سود و زيانى به شما نمىرسانند ؟ اف بر شما و بر آنچه به جاى خدا مىپرستيد ! نمىخواهيد انديشه كنيد ؟ گفتند : اگر مرد كاريد او را بسوزانيد و خدايانتان را يارى كنيد . به آتش گفتيم بر ابراهيم سرد و سلامت شو ، و ايشان بر ابراهيم مكر و بدانديشى كردند و ما آنها را زيانديدهترين مردم ساختيم . »
گفتنى است كه برخى از مورخان مسلمان ، براى هر چه شگفتتر فرانمايى ماجرا ، افسانههايى ساختهاند از اين دست كه : چون نمرود براى سوزاندن ابراهيم فرمان داد ، هيزم گرد كنند ، حتى پيرزنى نيز پشتههاى هيزم بر پشت گرفته ، مىرفت و مىگفت : مىروم تا در سوزاندن آن كه به خدايانمان بد گفته شريك باشم ، يا از اين دست كه حتى زنان نذر مىكردند اگر حاجتشان روا شود ، براى سوزاندن ابراهيم ، هيزم ببرند ؛ يا از اين دست كه مادر ابراهيم چون او را در آتش ديد ، از او خواست تا دعا كند كه آتش او را نسوزاند ، تا او نيز نزد پسر در آتش رود ، ابراهيم چنين كرد و مادر نزد او رفت ، او را در آغوش گرفت ، بوسيد و با خاطر آسوده بازگشت . « 1 » برخى افسانهسازان از اين نيز پيشتر رفته و گفتهاند : آن زن كه در آتش نزد ابراهيم رفت ، نه مادرش كه دختر نمرود بود . و ابراهيم بعدها آن دختر را براى پسرش مدين به زنى گرفت و او بيست فرزند به دنيا آورد كه همه پيامبر شدند . « 2 »
من نمىدانم نمرود - كه از ديدگاه اين مورخان بر همهء دنيا فرمان مىرانده - چه نيازى داشته است تا پيرزنان را نيز به كارى كه در توان آنها نيست ، يعنى آوردن هيزم ، وادارد ؟ و
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ، 1 / 241 ؛ تفسير قرطبى ، 15 / 98 ؛ ابن اثير ، الكامل ، 1 / 98 - 99 ؛ ابن كثير ، البداية و النهاية ، 1 / 146 .
( 2 ) . دياربكرى ، تاريخ الخميس ، 93 - 95 .