تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 690

مساهمون:

ص٦٩٠
آمده است :
« فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ »
( 89 ) ( فرعون ، كسان به شهرها فرستاد كه مردم نزد وى گرد آيند ) . ( 1 ) ( مدى ) « مراجعة الحقّ خير من التّمادى فى الباطل ( 327 ) ، تمادى فى شىء : زمانى دراز در چيزى پاى فشرد . ( 2 ) ( مر ) « إلى مريحنّه » ( 30 ) : « مر » و « مار » كلمه‌هاى سريانى هستند به معنى سيّد كه ترسايان سران دينى خود را با آنها مىخوانند . در طبقات ابن سعد ج 1 بخش دوم ص 17 آمده است ) : « و جعل حاجبه و كان روميّا اسمه مرى يسألنى عن رسول اللّه . . . و وصلنى مرى و أمر لى بنفقة و كسوة » ، شايد مرى در اينجا به معنى سيّد است . ( 3 ) ( مرزب ) « إلى مرازبة فارس » ( 295 ) ؛ « إلى باذان مرزبان مروروذ » ( 345 ) : مفرد مرازبة ، مرزبان است . مسعودى در ( التّنبيه و الإشراف ص 104 ) گفته است : مرزبان ، يعنى نگهبان و دارندهء مرز ؛ زيرا در زبان ايشان ( پارسيان ) ، « المرز » هو الثّغر و « بان » القيّم ( نگهدارنده ) است . خاور و باختر و شمال و جنوب كشور ايران ، چهار مرزبان داشت و هر يك از ايشان بر يك چهارم كشور ، گماشته شده بودند . در تاريخ طبرى ( ص 2037 ) است : إنّ هذه المرازبة « كانوا لا يمدّ بعضهم بعضا إلّا بإذن الملك » ( اين مرزبانان ، جز به اجازهء پادشاه ، به يارى يكديگر نمىشتافتند ) . در تاريخ يعقوبى ( ج 1 / 203 ) آمده است : « و يسمّى رئيس البلد المرزبان » ( به رئيس شهر ، مرزبان مىگويند ) . ( 4 ) ( مسح ) « لا يمسح تلا » ( 325 / ألف ) يعنى هنگام اندازه‌گيرى و به دست آوردن مساحت زمين ، تلّ و پشته ، در شمار زمينهاى خراج نخواهد بود . ( 5 ) ( مصمغان ) « مصمغان ( 90 ) دنباوند » ( 325 ) : ياقوت در معجم البلدان ، پيرامون واژهء « استوناوند » ، سخنى گفته است كه در زير مىآيد : « استوناوند . . . و برخى از ايشان ، استناباد مىگويند . . . آن نام دژ مشهورى است در دنباوند ( دماوند ) از توابع رى كه بدان جرهد نيز گويند . اين ساختمان ، از قلعه‌هاى كهن و از دژهاى استوار است . . . گويند كه آن ، در سه هزار و اندى سال پيش ساخته شده است و در روزگار پارسيان ، پناهگاه مصمغان ( مه مغان ) فرمانرواى اين ناحيه بوده و همهء پشت‌گرمى او ، بدانجا بوده است . معنى مصمغان ( مس مغان ) : مس ( مه ) به معنى بزرگ و مغان به معنى مجوس ( زردشتيان ) است ، يعنى بزرگ زردشتيان » . خاورشناس
Benueniste
در رسالهء خود
LesMages dansl ' AncienIran
ص 38 ) گفته است : در ايران غربى به بزرگ زردشتيان ، مجوبتى مىگويند . اين واژه ، در فارسى ، موبد شده است و مصمغان نيز به آن مىگويند . ( 6 ) ( مطرس ) ( 304 ) : واژه‌اى است پارسى يعنى مترس . امروز ، آن را « مترس » مىنويسند . « م » حرف نهى و « ترس » صيغهء امر از مصدر « ترسيدن » است .