فإن وجد أهله قضاء قضوا » ( 181 ، بند 9 ، 19 ) .
اللّواط و اللّياط ، يعنى ربا ؛ لاط الشىء : چيزى را به چيزى ديگر پيوست . شايد منظور از اين عبارت آن است : در صورتى كه بدهكار هنگام سر رسيد بدهى خود ، آن را نپردازد و گروگان را آزاد نسازد ، بستانكار آن را به تملّك خود در خواهد آورد . بنابراين ، معنى بند 9 چنين است : چنانچه مقدار بدهى ، برابر با ارزش گروگان نباشد و با اين وصف ، بستانكار بر پايهء شرطى كه ميان او و بدهكار بوده است ، آن را از آن خويش گرداند ، اين كار ربا به شمار آمده و خداوند از آن بيزار خواهد بود . اگر زمان پرداخت بدهى ، به جز زمان بر پايى بازار سالانهء عكاظ باشد و بدهكار به دليل دورى شهر وى از شهر طلبكار ، نتواند او را جز در عكاظ ببيند ، مىتواند پرداخت بدهى را تا زمان برگزارى بازار ، به تأخير اندازد و تنها بدهى خود را بپردازد ؛ و طلبكار نمىتواند به سبب تأخير در پرداخت ، افزون بر طلب خود ، چيزى بخواهد . شايد معنى روايت ( لا يلاط بعكاظ و لا يؤخّر ) چنين است : چنانچه بدهى ، در گروى باشد كه زمان پرداخت آن ، به جز زمان داير گشتن بازار عكاظ است ، بستانكار وظيفه دارد كه پيش از برگزارى بازار ، گروگان را به دارايى خود نپيوندد ؛ بدهكار نيز نمىتواند پرداخت آن را در زمانى ديرتر از زمان بازار عكاظ انجام دهد . چنانچه وى بدهى خود را نپرداخت و ارزش گروگان نيز بيش از ارزش بدهى نبود ، بستانكار مىتواند آن را به تصرّف خود در آورد . ( بند 19 ) مىگويد : بدهيى كه همراه با گروگان بوده و زمان سر رسيد پرداخت آن فرا رسيده و طلبكار تا هنگام بر پايى بازار عكاظ در ماه ذى القعده ، گروگان را تملّك ننموده و با اين همه ، بدهكار نتوانسته است بدهى خود را بپردازد ، بستانكار پيش از تصرّف گروگان ، بايد شش ماه ديگر يعنى تا جمادى الأولى به وى مهلت دهد . نيز گفت : در صورتى كه بدهكار براى پرداخت بدهى خود ، مالى داشته باشد و آن را نپردازد ، به رباخوارى روى آورده است .
خداوند به راه راست ، آگاهتر است .
( 1 ) ( مأق ) « ما لم تغمروا الإماق » ( 91 ) ، أماق : گريست و به خشم آمد . يعنى بايد زكاتها را با پاكدلى و خرسندى تمام - بىآنكه از پرداخت آنها سرباز زنيد يا در دل خشم گيريد - بپردازيد ( قاموس ) .
( 2 ) ( مترس ) بنگريد : « مطرس » .
( 3 ) ( مخض ) « ابن مخاض ، بنت مخاض » ( 66 / ألف ) : بچه شترى كه به سال دوم گام نهاده باشد .
( 4 ) ( مدر ) « يكون النّاس بين الحجر و المدر » ( 308 ) ، المدر : پارههاى گل خشكيده و آن كنايه از شهرها و روستاها است ؛ و الحجر : كنايه از بياباننشينى و صحرانوردى است .
( 5 ) ( مدن ) « أهل مدائن الشّام » ( 357 ، 358 ) ، المدائن : جمع مدينه به معنى شهر است . در قرآن
مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 689
مساهمون: محمد حميد الله
ص٦٨٩