از اين روايت هم ظاهر است كه خلافت مآب خالد را به سبب كلامي كه به أو رسيده وبه سبب واقعه مالك بن نويرة معزول ساخت ، وارشاد كرد كه : والى نخواهد شد براي من عملي را گاهى ، وبه ابوعبيده نوشت كه : اگر تكذيب كند خالد نفس خود را پس أو أمير است بر آنچه أمير بود ، واگر تكذيب نفس خود نكند پس أو معزول است ، پس نزع كن عمامه أو را از سرش ومقاسمه كن مال أو را به دو نصف .
واز اينجا فسق خالد وعدم صلاحيت أو براي خلافت به وجوه عديده ظاهر است ، واعجباه ! كه خلافت مآب خالد را لايق ولايت جزئيه براي خود ندانسته ، وبراي تمام أمت نبوي خلافت أو پسنديده ، ( إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ ) ! ( 1 )
واز اطلاع خواهر خالد ( 2 ) بر اراده خلافت مآب وتصديق خالد أو را در اين باب وقبول قياسش به تقبيل رأسش ‹ 1614 › - كه در اين روايت وديگر روايات مسطور است - بطلان دعوى عدم امكان اطلاع بر اراده كسى - كه مخاطب وكابلى بر آن جسارت كردهاند ( 3 ) ، وسابقاً بطلان آن به أوضح بيان گذشته - نيز ظاهر است .
هامش
1 . سورة ص ( 38 ) : 5 .
2 . كلمه : ( خالد ) در حاشية [ الف ] به عنوان تصحيح آمده است .
3 . تحفه اثناعشريه : 292 ، 297 ، الصواقع ، ورق : 263 .