اين است كه : اگر براي تو راعى إبل يا راعى غنم باشد وترك رعيت خود كرده نزدت بيايد أو را مقصر ومفرّط خواهى دانست ; ورعايت مردم شديدتر است از رعايت إبل وغنم ، پس به قياس اولويت ثابت فرمود كه ترك أمت بي راعى وخليفه ، تقصير شديد وجرم عظيم است ، وبر اينقدر اقتصار ننموده ، تخويف وترهيب والد لبيب خود در اين حالت عصيب نمود ( 1 ) ، واز ازعاج وايلام آن فظ غليظ نترسيد يعنى أو را از سؤال ايزد ذو الجلال ترسانيد وگفت : چه خواهى گفت براي خداى عزّ وجلّ هرگاه ملاقاة أو خواهى كرد وحال آنكه استخلاف نكردى بر بندگان أو ، وآخر به سبب اين تخويف وترهيب بس أريب خلافت مآب حزين وكئيب گرديد ، وبعد اصابه كآبة ، تنكيس رأس تا زمان دراز - كه علامت شدت خوف وبأس است - فرمود ، وبعد رفع رأس ، مساواة استخلاف وعدم آن بيان كرده ودادِ كذب وبهتان داده ، نسبت عدم استخلاف به جناب رسالت مآب ( صلى الله عليه وآله وسلم ) كرده ، حال آنكه بطلان آن پر ظاهر است .
وولى الله والد مخاطب در “ إزالة الخفا “ به دلائل قطعيه وجوب نصّ بر خليفه ثابت كرده چنانچه گفته :
دليل أول : استقراء أحاديث كه در باب فتن روايت مىكنند دلالت ظاهره دارد بر آنكه آن حضرت صلى الله عليه [ وآله ] وسلم أكثر وقايع آتيه [ را ] تقرير
هامش
1 . در [ الف ] اشتباهاً : ( ننمود ) آمده است .