“ كافيه “ خوان بلكه پستر ( 1 ) از آن هم مىداند ، پس لابد كه لفظ ( زمن خيبر ) متعلق شود به لفظ ( نهى ) ; وهرگاه متعلق به لفظ ( نهى ) شد ، وقوع نهى متعه زمن خيبر ثابت گشت ; چه فعل ( نهى ) بر ( متعه ) واقع شده كه ( متعه ) مفعول ( نهى ) است ، وچون فعل ( نهى ) مقيد است به ( زمن خيبر ) ، تقييد نهى متعه هم به زمن خيبر لازم آمد ، مثلا اگر كسى بگويد كه : ( ضربت زيداًو عمرواً في الدار ) پر ظاهر [ است ] كه در اين عبارت لفظ ( في الدار ) متعلق به عمرواً نمىتواند شد ، لابد است كه متعلق به ( ضربت ) باشد ، وهرگاه متعلق به ( ضربت ) باشد مدلول آن وقوعِ ضربِ زيد وعمرو هر دو در دار خواهد شد .
واگر كسى بگويد كه : لفظ ( زمن خيبر ) متعلق است به لفظ ( الكائنة ) كه آن صفت ( لحوم حمر اهليه ) است .
پس آن مدفوع است :
أولا : به آنكه براي اين تقدير دليلي بايد ، وامر صريح وظاهر را گذاشتن ( 2 ) ، بي دليل وقرينه اختيارِ تقدير سمتى از جواز ندارد .
وثانياً : بنابر اين تقدير ، معناى حديث آن خواهد بود كه : نهى فرمود از لحوم حمر اهليه كه آن لحوم وقت غزوه خيبر بودند ، پس نهى مخصوص به لحوم مخصوصة كه در وقت غزوه خيبر بودند خواهد شد ، لازم مىآيد عدم
هامش
1 . يعنى كسى كه كتابهاى نحوى قبل از “ كافيه “ را نيز خوانده باشد .
2 . در [ الف ] اشتباهاً : ( گذاشته ) آمده است .