وهرگاه بر نقض أقوال مخاطب كه متعلق به قصه منع عمر از مغالات مهور است مطلع شدى ، پس بدان كه مثل اين قصه - در عاجز شدن عمر از جواب بعض عوام وملزم شدن به مقابله ايشان - قصه ديگر است ، ومحصلش آن است كه : عمر در اثناى شب گردى در مدينه از خانه مردى آواز غنا شنيد ، واز جانب سطح آن خانه درآمد ، پس يافت مردى را كه نزد أو زنى وخمر بود ، گفت : اى دشمن خدا ! آيا گمان كردى كه حق تعالى تو را خواهد پوشيد در حالي كه تو مرتكب معصيت أو هستى ؟ آن مرد گفت : اى أمير المؤمنين ! شتابى مكن ، اگر من يك معصيت خدا كردم ، تو سه معصيت خدا كردى :
خداى تعالى فرمود : ( لا تَجَسَّسُوا ) ( 1 ) يعنى تجسس مكنيد ، وتو تجسس كردى . وخداى تعالى فرموده است : ( وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَلكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها ) ( 2 ) يعنى : نيست
هامش
1 . الحجرات ( 49 ) : 12 .
2 . البقرة ( 2 ) : 189 .