تخطي إلى المحتوى الرئيسي

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى ) — صفحة 857

مساهمون:

ص٨٥٧
وَ جاءَ رَجُلٌ
مد آمد مردى يعنى حزقيل
مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ
از دور تر جاى از شهر يعنى از بارگاه فرعون كه بر يك كنار شهر بود
يَسْعى
شتاب مىكرد تا بموسى عليه السلام رسد
قالَ يا مُوسى
گفت اى موسى
إِنَّ الْمَلَأَ
به درستى كه اشراف قوم
يَأْتَمِرُونَ بِكَ
مشاورت مىكنند و تدبير مىانگيزند به تو
لِيَقْتُلُوكَ
تا بكشند ترا بعوض مقتول
فَاخْرُجْ
پس بيرون رو ازين شهر
إِنِّي
به درستى كه من
لَكَ
مر ترا
مِنَ النَّاصِحِينَ *
از نصيحت‌كنندگان و نيك‌خواهانم
فَخَرَجَ
پس بيرون رفت در همان‌دم بىزاد و راحله و رفيق
مِنْها
از ان شهر
خائِفاً
در حالتى كه ترسان بود بر نفس خود
يَتَرَقَّبُ
انتظار مىبرد كه كسى از پى او درآيد
قالَ رَبِّ
گفت اى پروردگار من
نَجِّنِي
نجات ده مرا و باز رهان
مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
از گروه ستمكاران يعنى فرعون و كسان او در موضح آورده كه جبرئيل آمد و گفت اى موسى متوجه به شهر مدين شود او را بر سر آورد و موسى عليه السلام قدم در ان صوب نهاد
وَ لَمَّا تَوَجَّهَ
و آن هنگام كه متوجه شد
تِلْقاءَ مَدْيَنَ
بسوى مدين آن شهرى بود مسمى باسم بانى او كه مدين بن ابراهيم عليه السلام است و از مصر تا آنجا هشت روزه راه است و در حين توجه
قالَ
گفت
عَسى رَبِّي
شايد كه آفريدگار من
أَنْ يَهْدِيَنِي
آنكه راه نمايد مرا
سَواءَ السَّبِيلِ
راه راست و درست تا بمدين موسى عليه السّلام هشت شبانروز مىرفت و جز گياه خوردنى نداشت سلمى رح فرمود كه روى به ناحيه مدين داشت اما دلش متوجه با حضرت ذو المنن بود و مسالك بيند اى مدين را به همراهى شوق لقا مىپيمود بيت
غمت تا يار من شد روى در راه عدم كردم * خوش است آوارگى آن را كه همراهى چنين باشد
وَ لَمَّا وَرَدَ
و آن هنگام كه برسيد
ماءَ مَدْيَنَ
به آب مدين و آن چاهى بود بر كنار شهر
وَجَدَ عَلَيْهِ
يافت بر سر آن آب
أُمَّةً مِنَ النَّاسِ
گروهى از مردمان كه آنجا جمع شده
يَسْقُونَ
آب مىدهند مواشى خود را
وَ وَجَدَ
و يافت
مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ
از فرود ايشان يعنى در مكان اسفل از ايشان دو زن را
تَذُودانِ
كه مىراندند گوسپندان خود را تا با رمه ديگر مختلط نشوند از آنجا كه شفقت ذاتى انبياء باشد فراپيش رفت و بطريق تلطّف
قالَ
گفت موسى
ما خَطْبُكُما
چيست حال شما و كار شما كه گوسفندان را از آب خوردن و اختلاط كردن با ديگر گوسفندان باز مىداريد
قالَتا
گفتند
لا نَسْقِي
ما آب نمىدهيم گوسفندان خود را
حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ
تا وقتى كه بازگردانند شبانان رمه‌هاى خود را از آب و فضله كه از مواشى ايشان بماند ما به اغنام خود دهيم زيرا كه ما مددگارى نداريم
وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ
و پدر ما پير كهن‌سال بزرگ حال است نمىتواند كه كه بيايد و ما را مدد دهد گفته‌اند كه ايشان دختران برادرزاده شعيب عليه السلام بودند كه او را بشرين گفتندى و اشهر آنست كه دختران شعيب بودند بزرگتر صفورا نام داشت و خردتر صفيرا يا صفوره چون موسى بر حال ايشان اطلاع يافت نزديك شبانان آمده گفت اين عجوزگان را چرا انتظار مىدهيد اوّل اغنام ايشان را سيراب كنيد تا زودتر به خانهاى خود روند ايشان از روى تحكم و افسوس گفتند ما ايشان را آب نمىدهيم اگر تو مىتوانى بيا آب بده موسى عليه السلام فراپيش آمد و آنها نظر در ميان دو ابروى وى افتاده بترسيدند و به يك طرف رفته به نظاره بايستادند موسى عليه السلام بيامد و دلوى كه ده تن مىكشيدند او تنها با آنكه هشت شبانروز طعام نخورده بكشيد و گوسپندان ايشان را سيراب كرد گفته‌اند كه بر سر چاه ديگر رفت و سنگى كه چهل تن بر گرفتندى از سر چاه تنها برداشت و به دلوى كه چهل نفر كشيدندى تنها آب كشيد .