تخطي إلى المحتوى الرئيسي

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى ) — صفحة 1331

مساهمون:

ص١٣٣١
جَزاءً
جزا داده شود ايشان را جزا دادنى
مِنْ رَبِّكَ
از پروردگار تو به مقتضاى وعده خود
عَطاءً حِساباً
عطا كرد ايشان را از فضل خويش عطاى دانى و كافى يعنى بسنده يا بر حسب اعمال ايشان
رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
آفريدگار آسمان و زمين
وَ ما بَيْنَهُمَا
و آنچه ميان ايشان است
الرَّحْمنِ
بزرگ بخشائش
لا يَمْلِكُونَ
مالك نباشند اهل آسمان و زمين
مِنْهُ خِطاباً
از خداى سخن گفتن يعنى قادر نباشند بر آنكه با وى سخن گويند مگر به دستورى يا بر آنكه خطاب كنند با خداى و اعتراض نمايند به ثواب و عقاب او زيرا كه همه مملوك‌اند مالك نتوانند بود
يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ
روز كه بايستد روح
وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا
و بايستند فرشتگان صف‌زدگان و روح ملكى است موكل بر ارواح در معالم گفته كه مخلوقى ازو بزرگتر نيست روز قيامت وى تنها صفى باشد و تمام ملائكه با كثرت عدد و عظمت جسد صفى چند و و او در بزرگى برابر همه بود و در عين المعانى از ابن مسعود رضى اللّه عنه ، روايت كرده كه مقام روح آسمان چهارم است و هر روز دوازده هزار بار تسبيح مىگويد و از هر تسبيح او ملكى مخلوق مىگردد و گفته‌اند روح طائفه‌اند به شكل آدميان و نه از ايشان فردا صفى بايستند و ملائكه صفى و گويند روح جبرئيل است عليه السلام كه با فرشتگان صف بركشند
لا يَتَكَلَّمُونَ
سخن نگويند در باب شفاعت
إِلَّا مَنْ أَذِنَ
مگر كسى كه دستورى دهد
لَهُ الرَّحْمنُ
مر او را خداى تعالى كه شفاعت كند مگر كسى را خدا اذن كند در شفاعت كه او
وَ قالَ صَواباً
و گفته باشد در دنيا كلمه توحيد يعنى جز مؤمنان را شفاعت نكنند
ذلِكَ الْيَوْمُ الْحَقُّ
آن روز روزى است بودنى كه البته خواهد بود -
فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ
پس آن‌كس كه خواهد فرا گيرد
إِلى رَبِّهِ مَآباً
بسوى ثواب پروردگار خود بازگشتنى بايمان و طاعت
إِنَّا أَنْذَرْناكُمْ
به درستى كه ما بيم كرديم شما را و بترسانيديم
عَذاباً قَرِيباً
از عذابى نزديك كه عذاب آخرت است و قرب او به جهت تحقّق اوست
يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ
روز كه بنگرد آدمى
ما قَدَّمَتْ يَداهُ
در آنچه پيش فرستاده باشد دو دست او يعنى بازيابد كردارهاى خود را از خير و شر
وَ يَقُولُ الْكافِرُ
و گويد ناگرويده در ان روز
يا لَيْتَنِي
اى كاش كه من
كُنْتُ تُراباً
بودمى خاك يعنى هرگز من به اين صورت آفريده نشدمى يا امروز خاك بودمى و مرا زنده نكردندى و گفته‌اند بعد از حشر و حوش كه ايشان را خاك سازند كافر اين تمنّا كند و قولى آنست كه مراد ازين كافر ابليسست و او آدم ع را عيب مىكرد كه از خاك آفريده شده خود را مىستود كه من از آتش مخلوقم چون در ان روز كرامت آدم ع و فرزندان مؤمن او مشاهده كند و عذاب و شدّت خود را بيند آرزو برد كه كاش كه من از خاك بودمى و نسبت بآدم ع داشتمى اى درويش ! اين همه دبدبه و طنطنه خاكيان را هست هيچ طبقه از طبقه مخلوقات را نيست مثنوى
خاك را خوار و تيره ديد ابليس * كرد انكارش آن حسود خسيس ماند غافل ز نور باطن او * نشد آگاه از سر كامن او بهر گنجى كه هست در دل خاك * اين صدا داده‌اند در افلاك كه بجز خاك نيست مظهر كل * خاك شو خاك تا برويد گل .