عَلَى الْكافِرِينَ
بر ناگرويدگان
غَيْرُ يَسِيرٍ
نه آسان بر ايشان اگرچه هول و هيبت و شدت در آن روز عام بود اما حق سبحانه بكرم عميم خود دشوارى را از مؤمنان بردارد و با كافران بماند و در حساب با ايشان مناقشه كند در وى ايشان سياه گردد و نامهاى اعمال بدست چپ ايشان دهد آوردهاند كه وليد مغيره لعنه اللّه از حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و سلّم فواتح سوره حم و مؤمن شنيده به ميان قوم بازآمده و گفت به خداى كه حالا از محمد ص كلامى شنيدم كه سخن انس و جن نيست مر او را حلاوتى و عذوبتى هست كه هيچ سخن را نباشد و بر وى طراوت و تازگى است كه هيچ حديثى را نبود اعلاى اين نهال اقبال مثمر ثمرات سعادات كلّيّه و اسفل اين شجره طيبه به عروق فضائل و حكم عليّه سمت استحكام تمام پذيرفته و اين كلام غالب آيد و مغلوب نگردد و از بلندى به پستى نگرايد قريش بعد از استماع اين سخن گمان بردند كه وليد ايمان آورده پس ابو جهل او را بانواع سخنان در حميت جاهليه آورد تا قرآن را سحر گفت و آن سخن به حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و سلم رسيده بهغايت ملول گشت و حق سبحانه آيت فرستاد كه
ذَرْنِي
بگذار مرا
وَ مَنْ خَلَقْتُ
و آنكه آفريدهام او را
وَحِيداً
تنها بىمال و ولد و بىانصار و اعوان قولى آنست كه او را وحيد القوم گفتندى يعنى يگانه ايشان
وَ جَعَلْتُ لَهُ
و دادم مر او را
مالًا مَمْدُوداً
مالى كشيده يعنى بسيار آوردهاند كه زر نقد او هزار هزار دينار بود و ميان مكّه و طائف اشتر و اسپ و گوسفندان بسيار داشت و بساتين و امتعه و عبيد و اماى او در شمار نمىآمد
وَ بَنِينَ شُهُوداً
و دادم او را پسران حاضر با او در مكه يعنى براى تجارت و اكتساب وجه معاش محتاج سفر نبودند و پيوسته با پدر در محافل حاضر شدندى آوردهاند كه او را ده پسر بود از جمله ايشان خالد و عمار و هشام رض ايمان آوردند
وَ مَهَّدْتُ لَهُ
و بگستردم براى او بساط جاه و رياست
تَمْهِيداً
گستردنى تا ريحانه قريش لقب يافت يا بساختم كارهاى او را ساختنى تمام
ثُمَّ يَطْمَعُ
و پس طمع مىدارد
أَنْ أَزِيدَ
آنكه زياده مىكنم عطيات خود را درباره وى
كَلَّا
نكنم چنين و نعم خود را بر وى افزون نسازم
إِنَّهُ كانَ
به درستى كه او هست
لِآياتِنا
مر آيتهاى كلام ما را
عَنِيداً
منكر و در ان ستيزهكننده و بسحر نسبتدهنده و در اغلب تفاسير هست كه بعد از نزول اين آيت مال و جاهش روى بنقصان نهاده فرزندانش ازو برگشتند و بعضى بمردند و او محتاج و رسوا و هلاك شد
سَأُرْهِقُهُ
زود باشد كه در رسانم او را
صَعُوداً
بصعود و آن كوهى است از آتش به هفتاد سال بر بالاى آن رسند و فى الحال كه بذروه آن رسند باز به زير افتند و در تبيان آورده كه تكليف كنم او را صعود بر صعود و آن صخرهايست ملساء در دوزخ كه بر بالاى آن نتوان رفت پس او را در زنجيرهاى آتشين كشيده از پيش مىكشند و از عقب گرزهاى آتشين مىزنند تا بر آنجا رود اين وعيد عظيم براى وليد جز او سزاست
إِنَّهُ فَكَّرَ
به درستى كه او فكر كرد كه چه طعنه زند بر قرآن
وَ قَدَّرَ
و اندازه با خود راست كرد كه چه گويد قبل ازين سمت ذكر يافت كه او تعريف قرآن كرد و چون قريش او را ملامت كردند گفت شما محمد ص را مجنون مىگوئيد و بيقين مىدانيد كه عقل او كامل است و ديوان را برو دست نيست و خيال مىبنديد كه او كاهن است و امارت كهانت ازو ظاهر نمىشود و گمان مىبريد كه كذابست و هرگز بكذب متهم نبوده و مىپنداريد كه شاعر است و سخن او بشعر نمىماند گفتند تو فكر كن كه او را چه توان گفت و سخن او را بچه چيز نسبت توان داد وليد فكر كرد و با خود خيال بست كه ساحرست آيت آمد
فَقُتِلَ
پس لعنت كرده باد
كَيْفَ قَدَّرَ
چگونه تقدير كرد