وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ
و قوم عاد هود عليه السلام را و قوم فرعون موسى عليه السلام را
وَ إِخْوانُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ
و برادران لوط عليه السلام يعنى اصهار او مر او را و اصحاب ايكه شعيب عليه السلام را
وَ قَوْمُ تُبَّعٍ
و قوم تبع مرتبع ع را و در سوره دخان شمه از حكايت وى گذشت و اخبار بواقى انبياى ع مذكوره هر يك در محل خود مسطور شده
كُلٌّ
همه ايشان
كَذَّبَ الرُّسُلَ
تكذيب كردند همه پيغمبران عليه السلام را زيرا كه انبياء مصدق يكديگراند پس تكذيب يكى از ايشان تكذيب همه ايشان باشد چون تكذيب كردند
فَحَقَّ وَعِيدِ
پس مسلم شد و فرود آمد بر ايشان وعيد من يعنى آنچه وعده كرده بودم از عذاب
أَ فَعَيِينا
يا عاجز شدهايم و رنج يافته
بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ
به آفرينش خلق اوّل تا فرومانيم در آفرينش ثانى ؟ مشركان مكه معترف بودند بهآنكه حق تعالى مبدع خلق است در اوّل پس مىفرمايد كه كسى كه قادر بود بر آفرينش جمعى بىماده و مدد چرا توانا نهبود بر اعاده ايشان بجميع مواد و ردّ حيات به آن و بىشبه ما بر ان قادريم و قوّت داريم
بَلْ هُمْ
بلكه كافران
فِي لَبْسٍ
در شك و شبههاند بسبب وساوس شيطانى
مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ
از آفرينش نو يعنى بعث و حشر و نشر چه آن را مخالف عادت مىبينند و در خلق جديد محققان را نكتهاى نازك و سخنان لطيف و دقيق است و بر بعضى از ان در تفسير همين آيت از جواهر التفسير اطلاع توان يافت
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ
و به درستى كه ما آفريديم آدمى را
وَ نَعْلَمُ
و مىدانيم
ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ
آن چيزى كه وسوسه مىكند مر او را بدان نفس او از انديشههاى بد
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ
و ما نزديكتريم بسوى انسان
مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
از رگ جان وى بوى و اين نزديكى بوى و اين نزديكى بوى بعلم و قدرت است نه به مكان و مسافت ماوردى رحمه اللّه فرموده كه حبل الوريد كيست متصل بدل و علم خداى بر بنده نزديكتر است از علم دل وى بوى و گفتهاند ما نزديكتريم به حال وى از كسى كه نزديكتر باشد از حبل الوريد بوى صاحب بحر الحقائق گويد كه حبل الوريد اقرب اجزاى نفس انسانى است بوى پس درين سخن ايما است بهآنكه حق سبحانه از ان به بنده اقرب است پس چنانچه انسان هرگاه كه خود را طلبد بيابد حق را نيز هرگاه كه جويد يابد و اذا سألك عبادى عنى فانى قريب در زبور آمده كه الا من طلبنى وجدنى مثنوى
نحن اقرب گفت من حبل الوريد * تو فگنده تير فكرت را بعيد
اى كمان و تيرها برساخته * صيد نزديك و تو دور انداخته
و ببايد دانست كه قرب حق بىچون و بىچگونه باشد اى عزيز كيفيّت قرب جان را كه پيوسته است بتن در نمىتوان يافت و قرب حق را كه از كيفيت مقدّس و منزّه است چگونه ادراك توان كرد و هم در مثنوى معنوى مذكورست نظم
قرب بىچون است جانب به تو * قرب حق را بدانى اى عمو
قرب نى بالا و پستى رفتن است * قرب حق از قيد هستى رستن است
در كشف الاسرار آورده كه قرب بنده به حق آنست كه فرمود و اسجد و اقترب و در احاديث قدسيه وارد است كه لا يزال العبد يتقرب الى بالنوافل و اين قرب اول بايمان است و تصديق و آخر باحسان است و تحقيق يعنى مقام مشاهده كه ان تعبد اللّه كانك تراه و قرب حق مر بنده را دو قسم است يكى كافه خلق را بعلم و قدرت و هو معكم اينما كنتم و ديگر خواص درگاه را بخصائص برّ و شواهد لطف كه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد اوّل او را قربى دهد غيبى تا از جهانش برهاند پس قربى بخشد حقيقى تا از آب و گلشن باز برد و از هستى موهوم مىكاهد و هستى اصلى ظهور زياده مىكند تا چنان كه در اوّل خود بوده در آخر هم خود باشد اينجا علائق منقطع و اسباب مضمحل و رسوم باطل و حدود متلاشى و اشارات متناهى و عبارات منتفى و حق يكتا و به خود باقى ماند نظم
موج بحر لمن الملك برآيد ناگاه * غرق گردند در آن بحر چه درويش و چه شاه
خرمن هستى موهوم چنان سوزاند * آتش عشق كه نى دانه بماندنى كاه
.