مَثَلُ الْجَنَّةِ
از جمله آنچه بر تو خوانيم صفت بهشت است
الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ
آن بهشتى كه وعده داده شدهاند بدان پرهيزگاران
فِيها
در ان بهشت
أَنْهارٌ
جويها است
مِنْ ماءٍ
از آبى
غَيْرِ آسِنٍ
غير متغيّر يعنى بوى و رنگ و طعم او منته نگردد و آن از حال خود نه مانند آبهاى دنيا كه تغيرپذير باشد
وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ
و جويها است از شير كه هرگز
لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ
تغير نگشته طعم او از صفت عذوبت يعنى تيز و ترش نشده است به طول مكث -
وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ
و جويها است از خمر خوشگوار با لذّت
لِلشَّارِبِينَ
مر آشامندگان را كه طرب دارد و خمارى نى
وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى
و جويها است از شهد صافى نه صافكرده به آتش بلكه مصطفى آفريده شده از موم و فضلات
وَ لَهُمْ
و مر متقيان راست
فِيها
در ان بهشت با وجود اين همه اشربه
مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ
از همه ميوهها كه خواهند در لون صافى و بطعم لذيذ و بوى خوش
وَ مَغْفِرَةٌ
و مر ايشان را است پوشش گناهان
مِنْ رَبِّهِمْ
از آفريدگار ايشان يعنى بپوشد گناهان ايشان را نه بر ان معاقبه كند و نه بدان معاتبه نمايد ارباب اشارت گفتهاند كه چنانچه چهار انهار در زمين بهشت به زير شجرهء طوبى روان است چهار جوى نيز در زمين دل عارف در زير شجرهء طيبه اصلها ثابت و فرعها فى السماء جارى است از منبع قلب آب انابت و از ينبوع صدر لبن صفوت و از خمخانه سر خمر محبّت و از محبرى روح عسل مودّت و فى المثنوى المعنوى نظم
آب صدرت آب جوى خلد بود * جوى شير خلد مهر تست
زود ذوق طاعت گشت جوى انگبين * مستى و ذوق تو جوى خمر بين
و در بحر الحقائق آورده كه آب اشارت بحيات دل است و لبن به فطرت اصلى كه به حموضت هوا و تفاهت بدعت متغير نگشته و جوى خمر جوشش محبت الهى است و عسل مصفى حلاوت قرب و ثمرات عبارت است از مكاشفات و مغفرت غفران جنب وجود ع وجودك ذنب لا يقاس به ذنب بيت
پندار وجود ما گناهى است عظيم * لطفى كن و اين گناه ز ما درگذران
بعد از ذكر متنعمان بوستان بهشت از حال محنتكشان دوزخ خبر مىدهد و مىفرمايد كه آيا هر كه در چنين نعمتى باشد كه ياد كرديم
كَمَنْ هُوَ خالِدٌ
مانند كسى است كه او جاويدان است
فِي النَّارِ
در آتش دوزخ
وَ سُقُوا
و چشانيده مىشود بجاى شربت بهشتيان
ماءً حَمِيماً
آبى در غايت گرمى
فَقَطَّعَ
پس پاره پاره مىگرداند
أَمْعاءَهُمْ
رودهاى ايشان را ، آوردهاند كه چون پيغمبر صلى اللّه عليه و سلّم خطبه خواندى و منافقان را عيب كردى جمعى از اهل نفاق بيرون آمده از مسجد بطريق استهزاء از علماء صحابه رض مىپرسيدندى كه اين مرد حالى چه گفت حق سبحانه از حال ايشان خبر مىدهد كه
وَ مِنْهُمْ
يعنى از ايشان يعنى منافقان
مَنْ يَسْتَمِعُ
آنهااند كه گوش فرامىدارند
إِلَيْكَ
بسوى خطبهء تو در روز جمعه و غير آن
حَتَّى إِذا خَرَجُوا
تا چون بيرون روند
مِنْ عِنْدِكَ
از نزديك تو
قالُوا
گويند
لِلَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ
مر آنان را كه دانشى دادهاند از صحابه چون عبد اللّه بن مسعود و ابو الدرداء و امثال ايشان رضى اللّه عنهم و از ابن عباس رضى اللّه منقول است كه من هم از آنهاام كه منافقان از ايشان مىپرسيدند كه
ما ذا قالَ آنِفاً
چه گفت محمد ص اكنون يعنى ما فهم نكرديم سخن او را و اين بر وجه سخريه مىگفتند .