فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ
پس فرود برد او را ماهى بهيكبار
وَ هُوَ مُلِيمٌ
و او ملامتكننده بود نفس خود را كه چرا از قوم گريختى فرمان رسيد به ماهى كه من او را طعمه تو نساختم بلكه درون تو زندان او كردم بايد كه تركيب او از هم نريزد و ماهى چنان كه مادر را با فرزندان باشد وز نگاهداشت او رعايت مىنمود و سر از آب برآورده مىرفت و يونس عليه السلام در درون او نفس مىزد تا سه روز يا هفت روز آنجا بود و اشهر آن است كه چهل روز در شكم ماهى بود و آن ماهى هفت دريا را بگشت و حق سبحانه گوشت و پوست او را نازك و صافى ساخته بود چون آبگينه تا يونس ع غرائب و عجائب بحر را مشاهده كرد و پيوسته بذكر حق تعالى اشتغال داشت
فَلَوْ لا أَنَّهُ
پس اگر نهآنست كه يونس عليه السلام
كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ
بود از تسبيحگويندگان در شكم ماهى كه مىگفت
لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ
يا اگر نه آنست كه او پيش از ان كه در شكم ماهى رود از ذاكران و نمازگزارندگان بودى
لَلَبِثَ
هر آئينه درنگ كردى
فِي بَطْنِهِ
در شكم حوت
إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ
تا روزى كه برانگيخته شوند مردمان اما بركت ذكر پروردگار زودش خلاصى داد
فَنَبَذْناهُ
پس بيفگنديم او را يعنى ماهى را فرمان داديم تا او را از درون برآورد و بيفگند
بِالْعَراءِ
بر زمين مأمون يعنى صحرائى كه در ان درخت و گياه و نبات و كوه نبود او را در چنين موضعى بيفگند
وَ هُوَ سَقِيمٌ
و حال آنكه او بيمار بود يعنى ضعيف و نحيف چون طفلى كه از مادر متولد شود
وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ
و برويانيديم بر زبر سر او
شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ
درختى از كدو تا به برگهاى خود او را سايه كرد و در زاد المسير آورده كه خاصيت ورق يقطين آنست كه مگس گرد آن نگردد و چون حق سبحانه وى را به درخت يقطين بپوشيد از آفت ذباب و حرارت آفتاب ايمن شد بز كوهى را فرمان داد تا مىآمد و پستان در دهان يونس عليه السلام مىنهاد و او مىمكيد تا وقتى كه پوست وى محكم شد و گوشت وى باقرار اصلى رفت
وَ أَرْسَلْناهُ
و فرستاديم او را ديگرباره
إِلى مِائَةِ أَلْفٍ
بسوى صد هزار مرد
أَوْ يَزِيدُونَ
يا زياده ببست هزار يا هفتاد هزار چون خبر رسيدن يونس عليه السلام باهل نينوى رسيد ملك با تمام قوم باستقبال وى بيرون آمد
فَآمَنُوا
پس گرويدند بيونس عليه السلام يعنى بر دست وى تجديد ايمان كردند
فَمَتَّعْناهُمْ
پس برخوردارى داديم ايشان را
إِلى حِينٍ
تا آن هنگام كه اجل ايشان رسد و بعد از آنكه متقاضى اجل باسترداد وديعت روح متوجه گردد نه به مرافعت ابطال منع او ميسّر است و نه ببذل اموال دفع او متصور رباعى
روز كه اجل دست كشايد بستيز * وز بهر هلاك بركشد خنجر تيز
وقت جدل بود نه هنگام حيل * نه روى مقامت و نه يارى گريز
فَاسْتَفْتِهِمْ
پس بپرس از بنو خزاع و بنو مليح و جهينه كه ملائكه را دختران خداى مىگويند يعنى از وجه قسمت سؤال كن
أَ لِرَبِّكَ الْبَناتُ
آيا پروردگار ترا دخترانند
وَ لَهُمُ الْبَنُونَ
و مر ايشان را پسران .