پيش ارباب علم و فضل ، فضيحت و رسوا نمودن است .
و غرض از اين بيان نه انكار ورود روايت اقاله در روايات اهل حق است ، بلكه اظهار قصور تحرير مخاطب ، و عدم وقوف او بر قواعد مناظره منظور است .
دوم : آنكه محض اقاله لسانى با وصف كمال رغبت و مسارعت در اخذ خلافت و تقمّص به قميص آن در حيات ، و القاى آن به سوى عمر بعدِ ممات ، هرگز دلالت بر عدم طمع او ندارد ، و اين اقاله مثل اقوال متغلّبين است كه منهمك در دنيا مىباشند ، و با وصف آنكه اهتمام تمام در اخذ حطام دنيا دارند ، باز به محض دعاوى لسانيه ، تنفر خود [ را ] از آن ، و عدم رغبت خويش [ را ] به آن اظهار مىنمايند ، ( يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ ) ( 1 ) اگر ابوبكر در اقاله صادق بود ، چرا ترك خلافت نكرد ، و خود را از آن سبك دوش نساخت ، هركس مىخواست آن را مىگرفت ، و عجب بىطمعى بود كه عمر به اين شدّ و مدّ از بسيارى از صحابه بيعت به جبر و قسر گرفت ، و ابوبكر بر آن سكوت نمود ، تا آنكه از جناب اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) - كه ايذاى آن حضرت عين كفر و بى دينى بود - هم به اكراه و الجاء تمام بيعت گرفت ، و ابوبكر منع از آن ننمود ، بلكه بنابر روايات كتب معتبره سنيه ، خود ابوبكر عمر را فرستاد ، و گفت كه : جناب امير ( عليه السلام ) و اتباع آن حضرت ( عليه السلام ) را از خانه ملائك آستانه حضرت فاطمه ( عليها السلام ) برآرد ، و اگر ايشان ابا كنند با ايشان مقاتله
هامش
1 . آل عمران ( 3 ) : 167 .