مأمون در جواب گفت : إنه قد أقرّ وادّعى .
حاصل آنكه : به درستى كه معاويه دو سخن گفت ، يكى اقرار است و دوم ادعا . فهو في ادعائه خصم ، وفي إقراره مخصوم . .
پس او در ادعاى خود خصم است و سخن او بدون دليلْ اعتبار را نشايد ، و در اقرار خود مخصوم است ، يعنى مغلوب است ( 1 ) .
و متفق عليه جميع اهل ملل و نحل است كه : المرء يؤخذ بإقراره .
پس آنچه در كتب اهل سنت از مثالب و معايب ابوبكر و عمر و احزاب ايشان منقول است ، به نزد شيعه مسلم است ، و آنچه در فضايل ايشان وضع و افترا كردهاند ، بدون اقامه دليل و برهان بر ثبوت آن ، مردود و مطرود است .
و اگر قول عمر تسليم هم كرده شود فايده ندارد ; زيرا كه هرگاه به اقرار او بيعت بى مشورت صحيح نيست ، افضليت مبيح اسقاط مشورت نمىتواند شد ، و الا بعد [ از ] عمر هم كسى افضل زمان خود بوده باشد ، و در اين صورت بيعت آن افضل هم بايد كه بى مشورت صحيح باشد ، و عمر از مطلق بيعت بى مشورت منع ساخته ، و آن را مبيح قتل گردانيده .
اما آنچه گفته : ظاهر است كه مراد عمر اين نيست كه بيعت ابوبكر صحيح نيست و خلافت او درست نشد ; زيرا كه عمر و ابوعبيدة بن الجراح ‹ 142 › همين دو كس اول به ابوبكر صديق در سقيفه بيعت نمودند ، و بعد از آن ديگران . . . الى آخر .
هامش
1 . [ الف ] در مناقب مأمون ، فصل في نبذ من أخبار المأمون . ( 12 )
[ ب ] تاريخ الخلفا 226 ( طبع كانپور هند 1331 ) . [ تاريخ الخلفاء 1 / 325 ] .