و ابوبكر صديق ، نظر به آنكه مردم بسيار از عرب و عجم تازه در اسلام درآمدهاند ، [ و ] بى تصريح و تنصيص و عهدنامه اين دقايق را نخواهند دريافت ، نوشت و خواند و ميان آورد .
دوم : آنكه خليفه نكردن جناب پيغمبر صلى الله عليه [ وآله ] وسلّم از آن بود كه به وحى ربانى و الهام سبحانى به يقين مىدانست كه بعدِ آن جناب صلى الله عليه [ وآله ] وسلّم ، ابوبكر خليفه خواهد شد ، و صحابه اخيار بر او اجماع خواهند كرد و غير او را دخل نخواهند داد ، چنانچه حديث : ( فأبى علي إلاّ تقديم أبي بكر ) ، و حديث : ( يأبى الله والمؤمنون إلاّ أبا بكر ) ، و حديث : ( إنه الخليفة من بعدي ) كه در “ صحاح “ اهل سنت موجود است ، بر آن دلالت صريح دارد ; چون اين يقين حاصل داشت ، حاجت استخلاف و نوشتن عهدنامه مرتفع شد .
چنانچه در “ صحيح مسلم “ مذكور است كه :
در مرض وفات ، ابوبكر و پسر او را طلبيده بود كه عهدنامه خلافت نويسانيده دهد ، باز فرمود كه : حق تعالى و مسلمانان خود به خود ، غير ابوبكر را خليفه نخواهند كرد ، حاجت نوشتن نيست ، موقوف فرموده [ بود ] .
به خلاف ابوبكر كه نه او را وحى مىآمد تا علم قطعى به او حاصل شود ، و نه از حال مردمان به قرائن دريافته بود كه بعد از من بلاشبهه عمر بن الخطاب را خليفه خواهند كرد ، و به عقل خود اصلح در حق دين و امت ، خلافت عمر را مىدانست ، پس او را ضرور افتاد كه آنچه صلاح امت در آن يافته بود به عمل آرد ، بحمدالله عقل او كار كرد و آنقدر شوكت دين و انتظام
تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي ) — صفحة 382
مساهمون: سيد محمد قلي موسوي نيشابوري كنتوري لكهنوي
ص٣٨٢