تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
جواب ديگر : استيفاى قصاص مالك بن نويره از خالد وقتى بر ذمه ابوبكر واجب مىشد كه ورثه مالك طلب قصاص مىكردند ، و هرگز طلب ورثه او ثابت نشد ، بلكه برادر او متمم بن نويره نزد عمر بن الخطاب - با وصف عشقى و محبتى كه با مالك داشت ، و طول العمر در فراق او ناله زنان و جامه دران ماند ، و مرثيه هايى كه در حق او گفته است ، در عرب مشهور ، و ضرب المثل شده بود . من جملتها هذان البيتان المشهوران :
وكنا كندماني جزيمة حقبة * من الدهر حتّى قيل لن يتصدّعا فلمّا تفرّقنا كأنّي ومالكا * به طول اجتماع ليلة لم نبت معا
- اعتراف به ارتداد او نموده ( 1 ) .
هامش
1 . [ الف ] جواب : وجوب استيفاى قصاص بر ابى بكر مسلم نيست تا به ترك آن مستحق طعن شده [ باشد ] ; زيرا كه اخذ آن بر آن جناب وقتى واجب مىگشت كه ورثه مالك طلب قصاص مىكردند ، و بعد از طلب قتل خالد ، او را بدون حجت شرعى - كه مجوز قتل او بود - ثابت و محقق مىشد . و يحتمل كه ورثه مالك طلب قصاص نكرده باشند . و مؤيد اين معنا است آنچه در كتب صحاح نقل كرده‌اند كه : برادر مالك نزد اميرالمؤمنين عمر به ارتداد مالك اعتراف كرد . . . تا آنكه گفته : و يحتمل كه مباشرت نزد آن جناب ثابت نشده باشد ، و يا صحت مناكحت - به سبب آنكه عده اش به وضع حمل بعد موت مالك منقضى شده باشد ، و يا وى بعد از انقضاى عدّه ، بر عادت جاهليت ، نزد مالك محبوسه بود - نزد آن جناب ظاهر شده باشد . و تحقيق سخن در اين مقام - بر نهجى كه دافع طعن خالد ، و هم از آن امام بود بر وفق آنچه در روايات صحيحه و كتب معتبره آمده است - آن است كه : خالد بعد از فراق از مهم طلحة بن خويلد كه به اغواى شيطانى - بعد از رحلت محبوب ربانى سر به شورش و فساد برآورده - دعوى باطل نبوت كرده بود ، به نواحى بطاح رفت و سرايا به اطراف فرستاد ، چون طريقه [ پيامبر ] عليه [ وآله ] الصلاة والتحية بود كه هرگاه بر قومى مىتاختند و بانگ نماز در آنها مىشنودند ، غارت نمىبردند و قتل نمىفرمودند ، و اگر اذان نمىشنيدند تاراج مىكردند و ته تيغ مىكشيدند . . . تا آنكه گفته كه : خالد مطابق سنت آن حضرت صلى الله عليه [ وآله ] و سلم به سرايا گفت : در هر قبيله كه اذان بشنويد دست تعرض از آن كوتاه داريد ، و اگر نشنويد دود از دودمان آنها برآريد و سر ببريد . ابوقتاده انصارى - كه ميان ايشان بود - مالك را كه به امر آن حضرت رياست بطاح و خدمت اخذ صدقات سكان آنجا به وى تعلق داشت ، گرفته پيش خالد آوردند ، ابوقتاده گواهى داد كه من بانگ نماز ميان قوم وى شنيده‌ام ، جماعت ديگر كه هم در آن سريه بودند عكس آن ظاهر نمودند ، مالك به سخن در آمد ، در اثناى تكلم گفت : ( قال رجلكم ) ; و به روايتى : ( صاحبكم هكذا ) ; و اشارت بدان حضرت كرد - عليه [ وآله ] الصلاة والتحية - خالد از آن سخن برآشفته گفت كه : اى سگ ! مگر آن حضرت صاحب و رجل تو نبودند ; وى را قتل نمود . . . تا آنكه گفته : و در بعضى روايات آمده كه : چون در بطاح خبر وحشت افزاى واقعه هوش رباى سرور انبيا ، سردفتر اصفيا - صلى الله عليه [ وآله ] كما يليق بشأنه و يحرى - به گوش مالك رسيد حالش سر به ارتداد كشيد ، صدقات كه از آنجا گرفته بود همه را بر آنها ردّ نمود ، و خالد چون در بطاح آمد خبرهاى وى [ را ] شنيد ، و از بعضى امور و اداهاى آن را معلوم كرده وى را به قتل رسانيد ، تا آنكه گفته : . . . [ دنباله مطلب در تعليقه آينده ] .