پيوستگى بين دين و دنيا
مسأله فوق براى حقيت و بطلان مذهب يك مقياس عمده است . از ابتداى عالم تا بامروز تمام مذاهب و اقوام ( غير از اسلام ) در اين مقياس بغلط رفتهاند . فرقهء اباحيه ، مزدكيه و پيروان اپيكورس قائل به صرف لذائذ دنيوى بودهاند و باقى تمام مذاهب ديگر تمتعات دنيوى را هيچ و پوچ نموده و انسان هر قدر كه از حظوظ و تمتعات دنيوى كناره ميگرفته همان قدر مدارج كمال را قائم ميكرده است و همين خيال جوگى ، تارك دنيا ، راهب ، منك وننر بوجود آورده است و براى اين اشخاص آن عزت و مقام را در دلها برقرار كرده كه در برابر يك نفر ذليل بوريانشين سلاطين و شاهنشاهان معظم خاضع بوده و سر فرود مىآوردند ( طرفه اينكه هنوز هم در اغلب جاها سر فرود مىآورند . )
نوير باش مىنويسد كه « فضيلت مذهب كه آن مهمتر از همه است اين است كه زندگانى اجتماعى و سياسى بر باد داده شود و تمام كار و بار دنيا را انسان بدين غرض ترك كند كه با نهايت خضوع در انتظار بهشت گداخته گردد و هر نوع جذبات و خواهشات فطرى كه هست قتل كرده شود » .
لاروس مىنويسد كه مقصود زاهدان و پارسايان اينست كه آرزوها و خواهشهاى فطرى را كه اثر آن در آنها هست ، نيست و نابود كنند و اين بمذهب اختصاص ندارد بلكه تمايل حكمت و فلسفه هم بدين سو مىباشد . ملاحظه كنيد زندگى سقراط ، افلاطون ديوجانس كلبى و ابو نصر فارابى هم مشابه با طرز زندگى جوگىها بوده است .