كه در مقابل او هيچكس گوهر قدر هم صاحب قدر و مقام باشد از درجهء بندگى قدمى جلوتر بر ندارد و چون آن بزرگوار توحيد خالص را در دلها جايگزين كرده بود ضرور بود كه براى شخص او لقب سادهء عبدية و رسالت برگزيده شود .
معاد و عذاب و ثواب
راجع به سزا و جزا اهل مذاهب تماما بر اين عقيده بودند و هنوز هم هستند كه انسان وقتى كه عصيان ورزيد و عمل به احكام الهى نكرد مورد ناخوشنودى و خشم خدا واقع ميگردد ، اما در دنيا و آن چون محل گذر و دار عمل است سزا نمىبيند ليكن در جهان ديگر يعنى قيامت هنگامى كه خدا بر مسند حكومت متمكن ميگردد تمامى اعمال از نيك و بد در حضور او بمعرض نمايش گذارده مىشود و حسابها در آنجا تفريغ و تصفيه ميگردد يعنى عاصيان و گناهكاران بسزاى خود رسيده و كسانى كه اطاعت و فرمانبردارى كردهاند پاداش خوب و انعام مىيابند .
اين فكر كاملا مناسب با طبائع عامه است و براى ترغيب و مايل كردن تودهء خلائق به طرف نيكى و بازداشتن آنها از اعمال زشت و ناروا طريقى از اين بهتر نميشود باشد .
ليكن بايد دانست كه آن حقيقت اصلى ثواب و عقاب نيست بلكه يك پيرايه است براى فهمانيدن اصل حقيقت بعامه و حقيقت امر اين است كه همانطور كه در عالم جسمانيات سلسلهء علل و اسباب و اثر و مؤثر جاريست ، مثل اينكه زهر ارسنيگ يعنى سم الفار كشنده و گلاب محرك نزله است و يا كنين ( گنهگنه ) دافع تب مىباشد در روحانيات هم همين سلسله جريان دارد . عموما افعالى كه هستند از هر كدام ، نيك باشد يا بد ، اثرى بر روح مترتب ميگردد . از كارهاى نيك انبساطى در روح حاصل برعكس از كارهاى قبيح و زشت كيفيت انقباض و نجاست و آلودگى پيدا مىشود و آنها هم از نتايجى هستند كه ( مثل ترتب معلول بر علت ) حتمى و غير قابل انفكاك ميباشند . فرض كنيد شخصى از كسى چيزى سرقت كرد . حال اگر آن كس شخص سارق را معاف هم كرد و به كلى او را بخشيد باز لكهاى كه بر حيثيت و شرافت او وارد شده است باقى و هيچوقت محو و زائل نميگردد . غرض از افعال خوب اثر سعادتى كه در روح پيدا مىشود