مسأله هم داخل در محسوسات است كه تمامى دنيا متفق شده و دست بهم بدهند نه چيزى را مىتوانند فنا و عدم مطلق كنند و نه از عدم محض چيزى را بوجود مىتوانند بياورند و از اين قهرا ثابت مىشود كه ماده قديم است و لذا قدمت ماده هم گوئى داخل در محسوسات مىباشد و اين هم جزو محسوسات است كه قوانين قدرت چندى هستند كه مطابق آنها سلسلهء كائنات قائم و برقرارند ، مثل كشش اجسام ، مسئلهء ارتقاء ، انتخاب طبيعى و غيره و غيره .
وجود خدا مأخوذ از محسوسات نيست :
ليكن احتمال دوم يعنى وجود خدا نه خود داخل در محسوسات - است و نه مأخوذ از محسوسات ، بلا شبهه اين قدر محسوس است كه هر حادث محتاج به علت است ولى ماده حادث نيست و چونكه حركت و قوه خود از لوازم طبيعى ماده ميباشند آنها هم حادث نيستند و وقتى كه ماده ، قوه و حركت قديم شدند و تمام انواع كائنات نتيجهء همين چيزها باشد وجود خدا را از كدام محسوسات ميتوان گفت مأخوذ است ؟ . پروفسور ليتريه ميگويد :
« اسبابى كه كائنات را پديد آوردهاند به ظاهر در خود كائنات موجود ميباشند و از آن خارج و مجزا نيستند و همين اسبابند كه ما آنها را تعبير به قوانين قدرت ميكنيم » و پروفسور مشهور ديگرى ميگويد كه « قوانين فطرت و خدا از بين اين دو تا براى ما فقط بيكى ضرورت است و بس »
شرحى كه تا اينجا گفته آمد افكار و خيالات ملاحدهاى است كه ميگويند دليلى بر وجود خدا در دست نيست و اگر از احتمال صرف كار گرفته شود احتمال عدم از وجود قوىتر مىباشد ، ليكن دستهاى هم از ملاحده هستند كه علانيه ميگويند كه وجود خدا بدان گونه كه بيان ميكنند اصلا نميتواند باشد .
دلائل منكرين خدا
اين دسته ميگويند كه معنى خدا اگر صرف علة العلل باشد ما حرفى نداريم ، ليكن اگر اينطور ادعا كنند كه او قادر مطلق ، حكيم ، صاحب اراده ، عادل و رحيم هم هست اين قسمت ثابت كه نيست هيچ بلكه دلايل زيادى بر خلاف آن موجود كه آن بشرح زير است :