و از طرف دريا آمدند و رنگ آنها سياه گفتهاند و هم سفيد و سبز نيز نقل كردهاند و هر يك سه سنگ در منقار داشتند و پنجه هاشان به اندازهء كوچكتر از نخود و بزرگتر از عدس و معنى « سِجِّيلٍ » به فارسى سنگ و گل است . و عكرمه گفته است : آن سنگها بهر كس مىرسيد گرفتار به آبله مىشد و پيش از آن روز چنين آسيبى ديده نشده بود و بعد از آن روز آن آسيب ديده نشد . و آغاز اين سرگذشت اين بود كه حاكم يمن بنام « ابرهه » بدين ترسا بود و در صنعاء يمن كليسائى ساخت بسيار زيبا و بىمانند و آن را « قليس » نام نهاد و به پادشاه حبشه ، مشهور به نجاشى نوشت : من براى تو چنين كليسائى ساختهام كه تا كنون براى پادشاهى نساختهاند و عرب را وادار مىكنم كه در عوض كعبه به آنجا انجام حجّ كنند . چون اعراب از اين نامه خبردار شدند مردى از بنى فقيم روانه ى صنعاء شد و به آن كليسا رفت و پليدى كرد . به حاكم يمن خبر دادند كه مردى از مردم آن خانه كه عرب مراسم حجّ به آن انجام مىدهند در كليساى تو چنين كرده است كنايه از اينكه آنجا قابل حجّ گذاشتن نيست و بجاى كعبه نخواهد شد . ابرهه خشمگين شد و سوگند ياد كرد كعبه را خراب كند و مردى بنام محمّد بن خزاعى از بنى ذكوان با گروهى از قبيله ى خود نزد ابرهه رفت كه از او استفاده اى كند او محمّد را فرمانده قبيله ى مضر كرد و او را فرستاد كه مردم را وادار كند آئين حجّ در كليساى او انجام دهند . چون او بسرزمين قبيله ى كنانه رسيد مردم تهامه از مقصود او خبردار شدند مردى را فرستادند كه با تيرى او را كشت . چون خبر به ابرهه رسيد سخت خشمگين گشت و سوگند ياد كرد كه با مردم قبيله ى كنانه بجنگد و كعبه را خراب كند و قشون حبشى را با فيل آماده ى حمله كرد و چون اعراب خبردار شدند . جنگ با او را در برابر خرابى كعبه بر خود لازم دانستند و مردى از اشراف يمن اعراب را بجنگ با ابرهه دعوت كرد مردمى بكمك او رفتند و در برابر ابرهه ايستادگى نتوانستند و شكسته شدند ، و چون ابرهه بسرزمين مردم خثعم رسيد مردى بنام نفيل بن -
تفسير عاملي ( فارسي ) — صفحة 667
مساهمون: علي اكبر غفاري
ص٦٦٧