پس گران باشد بر ارباب بصر
دل شود از چشم سوزن تنگتر
پس چو برگشت او درين كون شهود
بود بر وى سخت بس ضبط حدود
حقّ مساوى كرد فرق و جمع او
تا نباشد تنگ او را قلب و خو
آنكه بر دوشش ز هجران بود بار
سهل كرد از بهر فرقش كردگار
تو ز شهر دوست چون كردى سفر
هر دمت صد آسيا گردد بسر
چون شوى وارد به شهر و منزلت
بين ز مهجورى چه سان باشد دلت
من نتانم باز گفتن زان همه
بل نگنجد در بيان آن دمدمه
هر كه عاشق بود داند چيست حال
گاه مهجورى پس از چندين وصال
اندكاندك پيل من در خواب رفت
ديد هندستان بخواب از تاب رفت
نك درد تنها نه زنجير و طناب
بين كه خواهد كرد عالم را خراب
من مگر بگرفته بودم خواب او
زان كه بودم آگه از آداب او
خواب رفت او چونكه من رفتم ز هوش
بار كفر و دين فكند آسان ز دوش
يار مشكين موى سر مست او كجاست ؟
كز فسونى پيل مىبست او كجاست ؟
مىكشندم هنديان با زور پيل
كه بخرطوم او نوردد رود نيل
مىبرند از هند و سندم دور تر
تا ز فرق و جمع مانم بىخبر
همچو آمد احمد شيرين نفس
سوى فرق از جمع أو أدنى سپس
ديد حاضر شاه جان اندر دل است
در مقام فرق جمعش حاصل است
وحدت اندر كثرت اين است اى فقير
و اينست مخصوص وليّى دستگير
مصطفى را گر نبود اين گونه حال
زيستن در دار تن بودش محال
و وضعنا عنك وزرك باشد اين
هيچ اگر دانى مقام واصلين
نام تو كرديم در عالم بلند
يا كه قدر و رتبه ات را ارجمند
پس بود با عسر ما يسرى پديد
هم تو را يسرى است با عسر شديد
همچنين بعد از فنا باشد بقا
آنچنانكه بعد فقر آمد غنا
پس چو از تبليغ دعوتها تمام
تو شدى فارغ به طاعت كن قيام