عزيز مىدانست و از اذلّ پيغمبر بود كه او را خوار مىداشت ، و زيد بن ارقم كه از قبيله ى عبد اللَّه بود جوانى بود به او گفت : به خدا كه تو بيچاره اى و ناچيز و ميان خويشان خود منفورى و پيغمبر در عزّت و دوستى ميان مسلمين است و به خدا كه ديگر پس از اين سخن ميان ما و تو دوستى نباشد او گفت آرام باش كه من شوخى مىكردم . زيد رفت و سرگذشت را به پيغمبر عرض كرد و عمر حاضر بود از پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم اجازه ى كشتن او خواست و پيغمبر براى آرام كردن مردم از اين گونه سخن دستور فرمود مردم از آنجا روانه شوند با اينكه در غير وقتى بود كه هميشه پيغمبر روانه مىشد ، و چون پيغمبر از عبد اللَّه پرسيد كه تو چنين سخنى گفته اى ؟ او سوگند ياد كرد كه چنين چيزى نبوده است و زيد دروغ مىگويد و چون در ميان خويشان خود شخصيّتى داشت ديگران هم او را تصديق كردند و عرض كردند : او چنين نمىگويد و زيد بچه است و شايد سخن او را در نيافته و اشتباه كرده است . پيغمبر سخن ايشان پذيرفت و مردم زيد را ملامت كردند كه چرا پير مردى را متّهم كردى ؟ او از اين گفتن پشيمان شد و شرمگين و نزد پيغمبر نمىرفت اين آيات براى راستى سخن زيد و دروغ عبد اللَّه ابىّ نازل شد .
و پس از چند روز او مريض شد و گفتندش براى نكوهش تو چند آيه آمده است خوب است خدمت پيغمبر برسى تا از خدا بخواهد كه گناهانت آمرزيده شود او سر بجنباند كه آنچه گفتيد از نماز و روزه و گروش به محمّد كردم ديگر نمانده است جز آنكه او را سجده كنم . آيت « إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا » براى او آمد .
ترجمه : بنام خداى رحمان كه روزى ده همگان است و رحيم كه آمرزنده ى فرمانبران است
1 اى محمّد چون بد دلان نزد تو آيند گويند : ما گواهيم كه تو پيمبر خدائى البتّه خدا داند تو پيغمبرش هستى و گواه است كه منافقين دروغ - گويند
2 آنها اين سوگند خود را سپر بلا پنداشتند [ و بآسودگى مردم را به كفر مىخواندند ] و جلوگير راه خدا شدند و البتّه بد كار مردمى بودند
3 اين بد - دلى و نفاقشان از آن است كه به زبان مؤمن شدند و زان پس در نهان كافر
تفسير عاملي ( فارسي ) — صفحة 278
مساهمون: علي اكبر غفاري
ص٢٧٨