* ( فِيه سَكِينَةٌ ) * - 248 طبرى : مجاهد گفته است : سكينه سرى دارد مثل سر گربه و دو بال دارد .
وهب بن منبّه از بعضى علماى بنى اسرائيل نقل كرده است : سكينه سر گربهى مرده است كه چون از ميان تابوت صداى گربه بلند ميشد يقين ميكردند كه فاتح خواهند شد .
ابن عباس گفته است : طشت طلا بوده است كه دل پيغمبرها را در آن شستشو ميدادهاند .
و باز وهب بن منبّه گفته است : رحمت و نسيمى بوده است از جانب خداوند كه در هنگام اختلاف بنى اسرائيل سخن مىگفته است . عطاء بن ابى رباح گفته است : سكينه آن است كه بدانيد از جانب خداوند است و موجب آرامش خاطر شما بشود .
كشف نوشته است : هر كه بر بساط دولت و دين از جام معرفت شربتى يافت ساقى آن شربت سلطان سكينه بود . و سلطان سكينه را مقرّ عزّ دار الملك دل آمد و لطيفهى دل منزلگاه صفت قدم آمد . بسا فرقا كه ميان دو قوم است قومى كه سكينهى ايشان در تابوت و تابوت در تصرّف بنى اسرائيل گه اينجا و گه آنجا گه چنين ، و گه چنان . و قومى كه سكينهى ايشان در دل ايشان دريد صفت حقّ نه آدمى را بر آن دست ، نه فرشته را بر آن راه .
« يحول بين المرء و قلبه » سپردهاى است ميان آدمى و دل او . شبلى گفت : از آنجا كه حقايق سرّ است پردهها فرو گشادند و حجابها برداشتند تا بسى كارهاى غيبى بر سر ما كشف كردند . دوزخ را ديدم بسان اژدهائى غرّنده و شيرى درنده كه بخلق مييازيد و ايشان را بدم ، در خود مىكشيد . مرا ديد شكوهيش كرد نصيب خود از من خواست هر چه جوارح و اعضاى ظاهر بود بوى دادم و باك نداشتم از سوختن آن ، كه از سوز باطن خودم پرواى سوز ظاهر نبود پير طريقت گفت : همه آتشها تن سوزد و آتش دوستى جان . به آتش جانسوز شكيبائى نتوان كرد :
گر بسوزد گو بسوز و ور نوازد گو نواز
عاشق آن به كو ميان آب و آتش در بود
گفت چون نهاد و صورت شبلى باتش دادم نوبت بدل رسيد از من دل خواست گفتم : در بازم و باك ندارم بسرم ندا آمد كه اى شبلى دل را يله كن كه دل نه از آن تو است