عقيدهء شما اين آسمان و زمين خدايى دارد ، شما را از اين مهلكه نجات دهد .
جوانان مؤمن مدت سيصد و نه سال با كالبدى بيجان در آن غار آرميدند سپس خداى متعال ، در بامداد يك روز و به هنگام طلوع خورشيد روح در كالبدشان دميد ، ناگهان همگى از جاى برخاسته هر يك به ديگرى مىگفت : شب گذشته از عبادت خداوند غفلت نموديم هم اكنون برخيزيم و به كنار چشمه آب رويم ! هنگامى كه به كنار چشمه آب رفتند ، با شگفتى ديدند ، چشمهء آب ناپديد شده و درختان خشك و نابود شدهاند ! با حيرت و تعجب گفتند : آيا در اين يك شب حادثهاى به وقوع پيوسته كه بر اثر آن ، چشمه از آب تهى شده و درختان سرسبز خشكيدهاند ؟ ! در آن هنگام خداوند گرسنگى را بر آنها مسلط ساخت ، يكى از آنان گفت : كداميك از شما با اين پول به شهر مىرود تا نانى تهيه نمايد ؟ و بايد نگاه كند كه خمير نان با پيه خوك مخلوط نشده باشد ! چنان كه خداوند متعال نيز به اين مطلب اشاره كرده و فرموده است : «
فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً
» : « 1 » يكى را با پولهايتان به شهر بفرستيد ، تا مشاهده كند كدام طعام پاكيزهتر و حلال است . تمليخا به آنها گفت : شما به جاى خود باشيد ، زيرا جز من كسى نمىتواند نان را تهيه نمايد ، آنگاه به چوپان گفت : لباست را به من بده تا بپوشم و تو لباس من بپوش ، سپس لباس چوپان را پوشيد و به شهر رفت در طى راه مواضعى را مىديد كه قبلا نبوده و نديده بود ، راههايى را مىديد كه پيش از آن اثرى از آنها نبود تا به شهر رسيد ؛ هنگام ورود به دروازهء شهر ، چشمش به پرچمى سبز رنگ كه بر آن نوشته بود : «
لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ
» عيسى رسول اللَّه » افتاد كه بر سر در دروازه نصب بود ! تمليخا با شگفتى به پرچم نگاه مىكرد و ديدگانش را مىماليد و با خود مىگفت : من خوابم يا بيدار ! مدتى نسبتا طولانى در آنجا مكث نمود و سپس وارد شهر شد و به گروهى از مردم گذشت كه انجيل را قرائت مىكردند و مردمانى را مىديد كه آنها را نمىشناخت ؛ به هر حال راه بازار در پيش گرفت تا به نانوايى رسيد از
هامش
( 1 ) . سورهء كهف ( 18 ) ، 19 .