بودهايم و خطر تعقيب آن ستمگر وجود داشت ، اما از اينجا به بعد كه از خطر محفوظيم ، بايد از مركبها پياده شويم و آنها را رها كنيم و سر به اين بيابان نهيم ، شايد خداوند در كارمان گشايش داده و راه راست را بر ما ارائه نمايد .
جوانان پياده به راه افتادند و هفت فرسخ راه را پيمودند ، اما اين پياده روى كه به آن عادت نداشتند پاهاى نازك آنها را خون آلود نموده بود ، در آن هنگام ، چوپانى را ملاقات نمودند و از او تقاضاى مقدارى آب يا شير نمودند ! چوپان به چهرهء زيباى آنها و وضع آشفته آنان نگاه كرد و گفت : آنچه تقاضا داريد نزد من حاضر است ، اما چهره و هيئت شما به مردمان عادى نمىماند ، بلكه از شاهزادگانيد و گمان مىكنم كه از مملكت خود فرار نمودهايد ، بگوييد داستان شما چيست ؟ جوانان گفتند : اى چوپان ما در خط دينى قرار گرفتهايم كه دروغگويى را تجويز نمىكند ! اگر جريان خود را صادقانه با تو در ميان بگذاريم ، به وعدهات وفا خواهى نمود ؟ چوپان گفت : آرى ، جوانان ماجرا را از آغاز تا انجام بيان نمودند .
چوپان با شنيدن جريان آنان در حالى كه به قدمهاى آنها افتاده و بوسه مىزد ، گفت :
آنچه بر قلب شما وارد شده بر دل من نيز رو آورده است ، اكنون از شما استدعا دارم به من فرصت دهيد ، تا اين گوسفندان را به صاحبانشان برگردانده و با شما همراه شوم ! جوانان موافقت نمودند و چوپان گوسفندان را به صاحبان آنها تحويل داد و سپس به آن شش تن ملحق شد ، در حالى كه سگى نيز به همراه داشت ! در اينجا يهودى بار ديگر سخن آن حضرت را قطع كرد و از رنگ و نام سگ پرسش كرد و گفت : يا على ! اگر به خصوصيات رنگ و نام آن آشنايى دارى برايم بازگو كن .
على عليه السّلام فرمود : اى برادر يهودى : حبيبم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مرا خبر داد كه رنگ سگ ابلق ( يعنى سياه و سفيد ) بود اما سياهى از سفيديش بيشتر و نام آن « قطمير » بوده است .
وقتى چشم جوانان ، به سگى افتاد كه در پى آنان روانه بود ، يكى از آنان به ديگر گفت : نكند اين حيوان با سر و صدا كردن خود عمل ما را برملا كند [ چه بهتر كه طردش كنيم تا از خطر احتمالى در امان باشيم ] اما هر اندازه كوشش كردند و سنگ به طرف او
آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 410
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤١٠