گفت : آرى مىشناسم ، سپس تعداد هزار نفر نام برد كه نه پادشاه و نه جمعيت حاضر ، كسى آنها را نمىشناخت ! پادشاه گفت : ما اين افراد را نمىشناسيم و اين افراد اهل زمان ما نيستند ! سپس پرسيد آيا در اين شهر خانهاى دارى ؟ جوان گفت : آرى ، كسى به همراه من بفرست تا خانهام را به وى نشان دهم ! پادشاه نمايندهاى تعيين كرد و به همراه مردم ، گفتند : ما را به منزلت راهنمايى كن و اگر نشانهاى از آن دارى براى ما معرفى نما ، تمليخا به همراه نمايندهء پادشاه و مردم براى رسيدن به منزل وارد شهر شدند [ او مرتب كوچهها و خيابانهاى شهر را پشت سر گذاشت تا به بلندترين خانه رسيد ] و گفت : اين خانهء من است و در را كوبيد و پير مردى كه بر اثر كهولت سن ابروهايش به روى چشمهايش افتاده بود در آستانهء در ظاهر شد و با وحشت گفت : از من چه مىخواهيد و با من چه كار داريد ؟
نمايندهء پادشاه گفت : اين جوان مدعى است كه اين خانه ، خانهء اوست ! پيرمرد در حالى كه خشمگين شده بود پرسيد نام تو چيست ؟ گفت : تمليخا فرزند فسطين ، پيرمرد گفت :
دوباره بگو ، او نام خود و پدرش را تكرار كرد ، ناگهان پيرمرد او را در بغل كشيد و دست و پاى او را بوسه داد و گفت : به پروردگار كعبه اين جوان جدّ من است و او يكى از شش نفرى است كه از دست دقيانوس ستمگر فرار نموده و به خداى آسمان و زمين پناه بردند و برهان اين مطلب اين است كه حضرت عيسى عليه السّلام ماجراى آنها را براى ما شرح داده و فرموده است : روزى آنها زنده خواهند شد . اين داستان را به اطلاع پادشاه رساندند و پادشاه سوار بر اسب شد و به سوى آنان رفت و چون به نزد تمليخا رسيد از اسب پياده شد و تمليخا را به روى دوش خود بلند كرد و مردم دست و پاى او را مىبوسيدند و از او مىپرسيدند كه اى تمليخا يارانت چه مىكنند ؟ تمليخا گفت آنان صحيح و سالم در غار به سر مىبرند .
در آن زمان سرپرستى شهر افسوس در دست يك نفر مسلمان و يك نفر مسيحى بود . آن دو تن با ياران خود بر مركبهايشان سوار شدند و همراه تمليخا تا نزديكى غار رسيدند ، تمليخا به آنان گفت : شما در اينجا بايستيد ، زيرا مىترسم اگر صداى پاى اسبهاى شما را بشنوند گمان كنند كه دقيانوس به تعقيب آنها آمده و همگى درجا ، جان از تنشان
آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 414
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤١٤