گفت : اگر دقيانوس خداست ، چنان كه گمان مىكند ، چرا غذا مىخورد ، مىخوابد و مانند آدميان فضولات را دفع مىكند در حالى كه اين اعمال از صفات خدايى نيست ؟ آن شش جوان هر روز در خانهء يكى از خودشان با هم جمع مىشدند و به عيش و نوش و خوردن و آشاميدن مىپرداختند و اتفاقا آن روز كه اين اتفاق براى دقيانوس افتاد ، در خانهء تمليخا گرد هم جمع آمدند و به خوردن و آشاميدن پرداختند ولى تمليخا چيزى نخورد و نياشاميد ! ساير جوانان از وى پرسيدند كه علت امساك تو چيست ؟ تمليخا گفت : اى برادران ! امروز انديشهاى به قلب من راه يافته كه مرا از خوردن و آشاميدن بازداشته است ! گفتند : آن انديشه چيست ؟ گفت : مدتى طولانى مىگذرد كه فكر مىكنم ، اين آسمان كه مانند خيمهاى بر سر ما ، گسترده است چه كسى او را در بالا نگهداشته بدون اينكه به جايى متصل باشد و يا در پايين ستونى آن را استوار سازد ؟ و كيست كه آفتاب و ماه را در آن به جريان و حركت وامىدارد و با ستارگان آن را زينت مىبخشد ؟
و باز همين انديشه را در بارهء زمين دارم كه كى آن را به پشت دريا كشيده و با كوههاى سر به فلك كشيده پيوند زده است ، تا از جايش حركت نكند ؟ و در بارهء خود فكر مىكنم كه چه كسى مرا از شكم مادر به اين جهان آورده ، روزيم مىدهد و تربيتم به عهده دارد ؟
پس از تفكرى طولانى ، به اين نتيجه رسيدم كه اين جهان سازنده و مدبّرى غير از دقيانوس ستمگر و جبّار دارد ! جوانان با شنيدن اين سخنان در حالى كه همگى به پاى او افتاده بودند و مىبوسيدند ، گفتند : تمليخا ، هر چه كه بر دل تو راه يافته و در بارهء آن فكر كردهاى ، بر دل ما نيز راه يافته است ؛ اكنون : بگو چاره كار چيست و چه بايد كرد ؟ تمليخا گفت : برادرانم ، چارهاى جز پناه بردن به خداى آسمان و زمين و فرار از حيطهء قدرت اين جبّار ستمگر نداريم ! پنج جوان ديگر گفتند : رأى همان رأى توست ، پس از آن تمليخا مقدارى خرما از باغى كه به او تعلق داشت به سه درهم فروخت و در رداى خود پيچيد و به همراهان گفت :
بر اسبهايتان سوار شويد تا راه بيابان را در پيش گيريم ! جوانان بر مركبها سوار شدند و به همراه تمليخا مسافت سه ميل از شهر دور شدند ، تمليخا گفت : تا به اينجا در ملك دنيا
آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 409
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤٠٩