تسبيح مىشود .
پرسيدند : چكاوك در آواز خود چه مىگويد ؟
فرمود : دعا مىكند كه بار الها ! دشمنان محمد و آل محمّد را لعنت كن .
پس از اين پرسشها و پاسخها دو تن از سه نفر يهودى كه در آنجا بودند ، شهادتين را بر زبان آوردند و مسلمان شدند ، اما سومين نفر آنها برخاست و گفت : يا على ! آنچه از سخنان تو بر قلب ياران من رسيد از ايمان و تصديق بر دل من نيز راه يافته و همگى به گفتار شما اذعان داريم ، اما يك سؤال ديگرى باقى مانده كه ناگزير بايد جوابش را از شما بشنوم ! مولا فرمود : از هر چه مىخواهى سؤال كن ! گفت داستان گروهى كه در گذشتههاى بسيار دور مدت سيصد و نه سال مردند و سپس خداوند آنها را زنده نمود ! برايم توضيح بده ؟ ! فرمود : آن گروه اصحاب كهف بودند كه خداى متعال ، در مورد آنها بر پيامبر ما ، آياتى از قرآن نازل نموده و اوصاف آنها را بيان نموده است ، اگر مايل باشى تمام جريان آنها را از قرآن برايت بازگو كنم ! يهودى گفت : يا على ! بسيار قرآن شما را شنيدهايم ، اگر شما از حال آنها آگاهى دارى ، اسامى آنها ، نام پدرانشان ، اسم شهر ، پادشاه ، سگ و غار آنها را از آغاز تا انجام برايم تعريف كن ! على عليه السّلام رداى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را به خود پيچيد و فرمود : اى برادر يهودى ! حبيبم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم جريان آنان را چنين برايم باز گفت كه : در سرزمين روم شهرى به نام افسوس بود كه آن را طرطوس نيز گفتهاند [ در زمان جاهليت آن را افسوس و پس از ظهور اسلام طرطوس مىناميدند ] در آنجا حاكمى خوشرفتار و نيكوكار حكومت مىنمود . پس از مدتى طولانى آن حاكم از دنيا رفت و اوضاع مردم آن ديار از هم پاشيد و خبر آشفتگى به يكى از پادشاهان فارس به نام دقيانوس رسيد كه مردى ستمگر و كافر بود و او به قصد تسخير آن شهر با لشكرى فراوان حركت كرد و در اندك زمانى شهر را به تصرف درآورد و آنجا را پايتخت خويش قرار داد و كاخى مجلّل در آن شهر بنا كرد .
مرد يهودى كه سراپا گوش شده بود و سخنان آن حضرت را مىشنيد ، به قصد اطلاع
آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 406
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤٠٦